تبليغاتX
مقالات ادبی فرهاد عرفانی - مزدک
مجموعه ای از نقد و نظریهء ادبی

مقدمه ای بر فسانۀ مهر

 

 

به بهانۀ انتشار مجموعۀ شعر (( از تلخی ترانه )) راحلۀ یار

 

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

 

دریا چرا ز گریۀ ما دم نمی زند؟

 

درد آشنای اهل خرد این زمان کجاست؟          تا بشنود نوای دل همزبان کجاست

آن عاشقان شعر و ادب آن دلاوران                  آن شعر و آن ترانه و آن داستان کجاست

آن رهروان جادۀ فرهنگ رستخیز                    صاحبدلان رنج و غم بیکران کجاست؟

در پرتگاه ذلت و آوارگی و مرگ                       فرهنگِ ما رسیده دگر پاسبان کجاست

بی تاب و عشقری به کجا آرمیده اند؟             آنکس که درد ما بتواند بیان، کجاست

دریا چرا ز گریۀ ما دم نمی زند؟                      الفت کجاست؟ مخفی شیرین بیان کجاست

فریادهای سوز خلیلی و بینوا...                     تا آتش افکند به زمین و زمان کجاست؟

حالا که سرنوشت به چنگِ جهالت است       رستم کجاست؟ آرش و تیر و کمان کجاست؟

دودِ دل ِ وطن ز کران تا کرانه رفت                پیدا نشد پرنده کجا آشیان کجاست؟

راحلۀ یار

 

 

 

شعر و ادبیات افغان، همیشۀ تاریخ، بخشی پر اهمیت و تفکیک ناپذیر از گسترۀ فرهنگ و ادبیات حوزۀ زبان فارسی بوده است. این فرهنگ و ادبیات، همچون دیگر محدوده های جغرافیائی؛ ایران، تاجیکستان، ازبکستان و هند و پاکستان، بر شانه های عظیم ترین نمونه های اندیشۀ بشری و کسانی همچون رودکی، سنائی، خیام، ناصر خسرو، فردوسی، مولانا، عطار، سعدی و حافظ و بیدل و صائب ایستاده است.

ز بس گل که در باغ مأوا گرفت

چمن رنگ ارژنگ مانا گرفت

صبا نافۀ مشک تبت نداشت

جهان بوی مشک از چه معنا گرفت

مگر چشم مجنون به ابر اندر است

که گل رنگ رخسار لیلی گرفت

به می ماند اندر عقیقش قدح

سرشکی که در لاله مأوا گرفت

قدح گیر چندی و دنیا مگیر

که بدبخت شد آنکه دنیا گرفت

 سر نرگس تازه از زر و سیم

 نشان سر تاج کسری گرفت

چو رهبان شد اندر لباس کبود

 بنفشه مگر دین ترسا گرفت

رابعۀ بلخی

 

 شعر امروز افغانستان، فرزند بلافصل زنجیرۀ افتخار آمیزی است که بر عناصری همچون؛ حقیقت گرائی، انسانگرائی، طبیعت دوستی و زیبائی و عشق محوری، استوار است و همین امروز، با همۀ دودی که از این سرزمین سوخته بر می آید، نسیم خوش معرفت و نگاه عمیق عزت و امواج دریای حکمت، در تک تک اشعار شاعران شیرین سخن این سرزمین، به دیدگان شعور و انسانیت، سر می کشد! تسلسل زیبائی و خلق اندیشه های شکوهمند، هرگز در این جغرافیای عشق، به انقطاع نگرائیده است، چه آنگاه که اسطورۀ مظلومیت و همزمان، عصیان زن افغان، نادیا انجمن، در آغاز جهشی شگفت انگیز، شکوفۀ وجود نازنین اش، بدست جهالت پرپر می شود، چه آنگاه که دٌر غلتان کلام عفیف باختری، در اوج عظمت، عزلت می گزیند، چه اینک که عروس باغ اندیشه های عمیق بهاری، راحلۀ یار، ما را با جادوی واژه هایش، به ستایش عشق و همدردی، فرا می خواند.

 

هر نفس ضربۀ غم در دل بیمار مباش

شاهد مردن مرغان گرفتار مباش

شور عشق ار به دلت هست مرو از بر ما

از چنین همنفسان خسته و بیزار مباش

 تا نرنجد دل یاران ز گل صحبت تو

 نکته سنجیده بگو در پی آزار مباش

ما که هردم دل خود در دم تیغی نگریم

تو دگر هموطنا! بر جگرم خار مباش

ای که چشمت به دلم تخم وفا میکارد

گر نئی مرهم دل زخم دل آزار مباش

رنج ما درد و غم و محنت ما هر دو یکیست

در میان  من و خود پارۀ دیوار مباش

چارۀ دشمن مکاره ببایست نخست

یار ما گر نشوی همدم اغیار مباش

راحله یار

 

شعر افغانستان، همانند همۀ دوره های تاریخی خود، عمیقأ متأثر از حوادث پیرامونی ست. این شعر، تصویری اندوهگین و فلسفی و نگاهی ژرف اندیش به زندگی انسانی است که هماره، نظری به تیغ و زخم و خون و آتش، و نگاهی به مهر و معرفت و عشق و شادی دارد، و از این میان، هماره به روشنائی عشق ورزیده، اگرچه شام تیره اش را ناصر خسرو « قیرگون » خوانده است! راحلۀ یار نیز، فرزند چنین شجره ای است و یار چنین درخت پرباری که قلم فرو فتادۀ روح متین شعر افغانستان ( نادیا ) را بدست می گیرد تا نادانی مپندارد که سرزمین شعر و عشق، خالی از شیرزنان متفکری است که  در دامان خود، مولانا می پرورانند!

عزیزم خواهرم  ای همدم راز

 تو ای درد و غمم را قصه پرداز

 تو ما را مونس و غمخوار جانی

 تو تنها سوز جانم را  بدانی

 تو نیرو و صدا و هست و بودی

 تو با من  رشته های یک وجودی

 اگر جسمأ جدا از خون مایی

 یقین دارم چو جان از آن مایی

 من اینجا در میان صخره و سنگ

 پر و بال و دلم بشکسته از جنگ

 به جای آب و نان، آتش به جان است

 چو باران از دو چشمم  خون روان است

 فغانم در گلو پیچیده از درد

 ز بیداد زمان در کلبۀ سرد

 درم بستند به کلکین قیر کردند

 نفس را در تنم دلگیر  کردند

 فرار از نور دادندم به چاهی

 که بی خورشید ماندم  در سیاهی

 درون گور غمناکم  نهادند

 چو جسمی زنده در خاکم نهادند

...

 

 راحلۀ یار، نماد آن اندیشه ای ست که با شمشیر آختۀ کلام خود، مردانگی  لشگر ادعا را از پاکستان تا ایران به سخره می گیرد و به ریش همۀ مهملات مالیخولیائی شان می خندد...

 شعر راحلۀ یار، دنبالۀ همان سبک خراسانی است، شعری ساده و عمیق، همراه با توصیفات ملموس، و زبان و ترکیبات غنائی، و حماسی. اگرچه گاهگاهی، ردپائی  و رگه هائی از سبک هندی و بیدل را نیز در تصاویر و تشبیهات وی، می توان دید.

 ویژگیهای اصلی شعر راحله، غالب بودن احساسات لطیف زنانه و نوع نگاه عاطفی وی به مسائل اجتماعی، داشتن صراحت لهجه به وقت لزوم، بکار گیری عناصر بدیع و تصاویر و تعبیرات جدید و همچنین، پرهیز از زیاده گوئی و حشو و زوائد شعری ست. او، همچون متقدمان خویش، اگرچه غزلسراست،  اما این قالب را در محتوای متعلق به قصیده نیز، بکار می گیرد...

 

راحله یار، در اوزان  و قوالب مختلف شعر می سراید و صد البته قوانین بدیع  و قافیه را تقریبأ خوب بکار می گیرد، اما در قالب غزل، نسبت به سایر قوالب موفق تر است. ضعفهای شعر او، حدودأ همان ضعفهائی است که دیگر شاعران افغان نیز بدان گرفتارند، از جمله اینکه هنوز بطور کامل، قادر به تفکیک زبان گفتار از زبان نوشتار نیستند و ضرورت توجه دائم به این امر مهم را کاملأ در نیافته اند. بکارگیری واژه های شکسته، همراه با تلفظ  یا لهجۀ خاص در زبان نوشتار، بدون رعایت علائم دستوری، بخصوص در قالب شعر، ایجاد سکتۀ لفظی می کند و شعر اگر بخواهد درست خوانده شود، شاعر باید همراه شعر خود، در نزد خواننده باشد!! و این نکتۀ بسیار مهمی است که همۀ دوستان شاعر، از جمله خانم راحله یار باید بدان توجه کنند!

 

دومین ضعف عمدۀ شعر راحلۀ یار، تداوم سرایش شعر در آنگاه است که احساس شعری، متوقف شده است. البته این ضعف، متوجه همۀ شاعران است و خطری است که حتی متوجه شاعران طراز اول و بزرگ جهان بوده است. احساس و شور شاعرانه ( یا الهام )، باید همگام با زمان ِ سرایش، و طول سخن مورد نظر شعر، باشد. اگر احساس و شور، متوقف شود اما حرفهای شما تداوم داشته باشد، نتیجه اش، عدم انسجام شعری و سست شدن ساختار کلامی می شود. شعر را باید در آنجا که احساس پایان می گیرد، نقطۀ پایان گذاشت، حتی اگر حرف، نیمه تمام مانده باشد و قالب، به شکل کامل نرسیده باشد!

 

جدا از آنچه آمد، باید اذعان کرد که شعر امروز افغانستان، همگام با شعر امروز نیشابور، پیشتاز شعر در حوزۀ غزل و در جغرافیای فرهنگی زبان فارسی است و پرچمداران این پیشتازی،  زنان سخنور، ادیب، با فرهنگ و فهیم و رنجدیدۀ افغان هستند. ما ایرانیان، به این هموطنان تاریخی خود افتخار می کنیم  و بر ایشان درود می فرستیم. امید که راحله یار بتواند با تداوم کار خویش، برگ زرین دیگری بر افتخارات تاریخی شعر پارسی  بیفزاید و نام خود را در کنار رابعۀ بلخی و طاهرۀ قرة العین و نادیا انجمن، به ثبت برساند!

ای باد! با نگاه من از خشک و تر نگو

از باغهای سبز جهان، از سفر نگو

از مرغکان چهچهه زن در رسای گل

جایی که مرده در دل گلها شرر، نگو

با باشه های بسته به جادوی کوهسار

از ترک آشیانه به افسون پر نگو

این تیره شام کهنه به تقدیرمان رسید

از آفتاب جلوه نمای سحر نگو ...

جغرافیای شهر خوشی های ناب را

 با کودکان در همه سو دربدر نگو

رویای مست زنده شدن در بهار را

 با نونهال کشته به ضرب تبر نگو

با دختران گیس پریشان کابلی

از تاجهای قرمز گل روی سر نگو

با مردهای بی سر این نسل بی نشان

از دختران می زدۀ عشوه گر نگو

ای باد! اگر چه شیشۀ شعرم شکسته است

از سنگهای حادثه با شیشه گر نگو

از این حضور نازک امید و انتظار

با روزگار سنگدل بی هنر نگو

بسیار گفته ای و از این بیشتر نگو

 ... از قصه های آبی دریا دگر نگو

فائقۀ جواد مهاجر ( ژٌمَی )

 

سوم امرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت

 

 

 

 

 

 

                              

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:0  توسط مزدک | 

 

 

 

 

 

سرگذشت مه آلود

(( شاعر شیره ای ، مداح  حرفه ای ! ))



فرهاد عرفانی مزدک





جاذبهء شخصیتی و اندیشه بزرگان شعر ایران، گاهی آنچنان زیاد بوده است، که ما را از کنکاش در ابعاد زندگی این افراد، و چرائی کردار گوناگون ایشان، در عرصه های مختلف، دور کرده است. بعنوان مثال، ما همواره در بررسی تاریخ ادبیات ایران، با تخطئهء فرخی سیستانی یا قا آنی بعنوان افرادی مداح، روبرو بوده ایم، اما کمتر به چرائی مداح شدن این افراد، برخورده ایم.
گاهی نیز بسیار ساده پذیرفته ایم، که بخشی از شاعران، درباری و مداح باشند، و بخش دیگر، (( معترض ))، و در فقر و بیچارگی، کله پا شوند.


و اما حقیقت چیست؟ حقیقت اینستکه؛ داشتن یک زندگی معمولی، همراه با آرامش، در سرزمینی بنام ایران، هماره مشکل بوده است، چه رسد به اینکه در چنین سرزمینی، بخواهی بار ِ یک اندیشه را نیز بدوش کشی و حاضر نیز نباشی که به قدرت حاکمه باج بدهی.

بغیر از مقاطعی کوتاه، شاعر و نویسندهء ایرانی، در سراسر تاریخ دراز این سرزمین، هماره مجبور بوده است، در سخت ترین شرائط از نظر اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ( و پس از ورود اسلام به ایران، از منظر فرهنگی ) بسر برده و به تنهائی، بار ِ خلاقیت، تولید فرهنگ، و انتقال اندیشه و هنر را، از نسلی به نسل دیگر، بدوش کشد!


چه بسیار بوده اند شاعران بزرگ و با استعدادی که در زیر چرخ دنده های فقر، خرد شده و به باد فراموشی سپرده شده اند. چه بسیار شاعران ِ بزرگ ِ شورشگر و گردنکشی که، در زیر تیغ تیز جنایتکاران و حاکمان وحشی، گرفتارآمده، یا سر به راه آرمان انسانی خود داده، یا تن به خفت سپرده، ذلت را، به مدح نشسته اند!


در تاریخ سه هزار سالهء اخیر ایران، حتی برای مدتی کوتاه، مشکل می توان دوره ای را دید که، شاعر ایرانی، آزادانه بتواند دست بقلم برده، آنچه را در دل و سردارد، به زبان آورده و مکتوب گرداند. او همواره از جهات مختلف تهدید می شود، به زندان می فتد، شکنجه می شود، بر دار به رقص اش می کنند، پوستش می کنند و می سوزانندش، حکم ارتداد می دهندش... تبعید می شود، ... از کار بیکار شده، کتک می خورد و خوار می شود! تو گوئی قرار است او سنگ زیرین آسیاب تاریخ این سرزمین باشد!
دیوار او از همه کوتاهتر است. هر که از راه می رسد، اول مشت بر سر او می کوبد!! در هرم فرهنگ (( ضعیف کشی ))، در پائین ترین سطح قرار دارد... و تنها زمانی از او یاد می کنند که در گور خفته باشد، آنهم اگر بلند اقبال باشد و از وی، چیزی به کسی ماسیده باشد!


از جملهء این شاعران، که به معنای واقعی، حال رقت انگیزی داشت و گاهگاهی حس ترحم و نفرت را، همزمان، در انسان بر می انگیخت، محمد حسین بهجت تبریزی، متخلص به (( شهریار )) بود!

شهریار، به معنای واقعی کلمه ، شاعری بدبخت و بیچاره بود! بیچاره از اینجهت که خودش هم تا آخر عمر نفهمید که چکاره است؟! کسانیکه با شعر و زندگی او و شخصیت احساساتی و حس لطیف و دوست داشتنی اش، از نزدیک آشنایند، می دانند که وی، تا چه حد ظریف و شکننده بود و آماده برای بالا بردن پرچم سفید!

شهریار، نماد و نمونهء شاعری است که، در تنگنای فشارهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی، آنچنان مچاله می شود که کیستی خویش را بطور کامل از دست داده و تبدیل به موجودی قابل ترحم می شود! موجودی که قدرت حاکمه، اول وی را لِه و خمیر می کند، سپس به شکلی که خود می خواهد ، در می آوردش، پس از آن، به ستایش ساخت دست خود می پردازد! از وی مجسمه می سازد، آرامگاه برایش برپا می کند و برای سالگردش، مراسم باشکوه! می گیرد و سطحی ترین مداحی های بی ارزشش را، بعنوان شعر ناب! به خورد خلق الله می دهد!...
و از همه خنده دارتر، تعیین روز تولدش، بعنوان روز ملی شعر و ادب؟! است، آنهم در سرزمین بزرگان شعر و ادب جهان و کسانی از زمرهء رودکی و فردوسی و خیام و نظامی و حافظ و سعدی و ناصر خسرو ومولوی و عطار و سنائی و صائب و ... هزاران ادیب برجستهء دیگر.

ببینید خود او راجع به بزرگترین حماسه سرا و شاعر جهان، حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی چه می گوید؛


توفنده از او حميت و احساسات
داننده راز انفجار كلمات
افتاده به روي نقشه‌هاي جنگي
فرمانده جنگهاي فرهنگي ماست
خلاق غرور قوميت ما
او شاعر ايده آل ما فردوسي است
(ديوان ـ‌ج 2 ـ ‌1116)

..........................................

او
شاعر قهرمان ما فردوسي است
او را قلم آن كرد كه شمشير نكرد...
او كاخ زبان پارسي كرد بلند ...
او شاعر ايده‌آل ما فردوسي است
تصوير كند عشق و فداكاري‌ها
والا منشي‌ها و فداكاري‌ها
تصوير كند مفاخر ايران را ...
(همانجا ـ ص 1118)

............................................

دنيا همه يك دهن به پهناي فلك
بگشوده به اعجاب و به تحسين تمام
با هر چه زبان و ترجمان دل و جان
در گوش تو با دهان پر مي‌گويند:
فردوسي و شاهنامه جاويدانند
(همانجا ـ 1121)



و اما در سوی دیگر ِ این شخصیت سازی واژگونه از شهریار، کسانی قرار دارند، که پلشتی های اندیشهء نژادپرستانهء خویش را، در پشت نام و زبان مادری وی، پنهان کرده، از او چیزی می سازند، که به هرکسی شباهت دارد جز شهریار! کسی که همواره به ایرانی بودن خود افتخار می کرد و بزرگان شعر و ادب پارسی را می ستود!



تو همايون
مهد زرتشتي و فرزندان تو
پور ايرانند و پاك آئين نژاد آريان
اختلاف لهجه مليت نزايد بهر كس
ملتي با يك زبان كمتر به ياد آرد زمان
گر بدين منطق ترا گفتند ايراني نه ايي
صبح را خواندند شام و آسمان را ريسمان

( ديوان ـ ج 1 ـ ص 352)

......................................

اين قصيدت را كه جوش خون ايرانيت است
گوهر افشان خواستم در پاي ايران جوان
شهريارا تا بود از آب، آتش را گزند
باد
خاك پاك ايران جوان مهدامان
(ديوان ـ ج 1ـ ص 365)

..................................

در قعر هزار سالهء غار قرون
از كشور يادهاي يك قوم اصيل
كانجا قرق غرور قوميت اوست
يك منظره شكوهمندي خفته است
يك دورنماي دلفروز تاريخ
ايران قديم!
(ديوان ـ ج 2 ـ ص 1115)


بازماندگان و نوادگان سلطان سنجر، چنگیز و هلاکو و تیمور و خونخوارانی از این دست، که در کشور های همسایه و انگلیس و آمریکا لانه کرده اند، از میان هزاران بیت شعر زیبا و دلکش و عمیق شهریار به زبان پارسی، به یک شعر آذری وی، که بگفتهء خودش (( آنرا برای کسانی سروده است که بیسوادند و قادر نیستند فارسی را بفهمند و حافظ بخوانند ! )) آویزان شده، حیدر بابایه را تبدیل به بیرق عثمان می کنند، تا سیاست کثیف و ضد انسانی و استعماری خویش را، ملبس به نام شاعر دردمند روزگار کنند، تا بلکه برای خویش، و حرکت ضد ایرانی خویش، آبروئی بخرند و مردم ایران را بر علیه یکدیگر تحریک کنند!

حکایت شهریار، حکایت غریبی ست! حکایتی ست که آب به چشم آورده، دل را به درد می خواند! شاعر و انسانی، که مچاله شده و خرد می شود و از عاشقی شوریده، به مداحی لهیده تبدیل می گردد! کسی که یکی از زیباترین اشعار پارسی در مورد (( پدر )) را سروده است، تبدیل می کنند به شاعری که زمخت ترین مدح را در مورد هاشمی رفسنجانی بسراید!


از شاعری شاد و عاشق پیشه و آزاده، به شاعری غمگین و مداح و افسرده تبدیل می شود، آنگونه که دل آدم به حالش می سوزد و آرزو می کند که هر چه زودتر بمیرد، بلکه کمتر خوار شود!!! این با کمال تأسف، حقیقت است!!! و چه حقیقت تلخی.

حالا که بحث مردن پیش آمد! بد نیست خاطره ای را هم که زیاد بی ربط  به این نوشته نیست، در اینجا بیاورم؛

روزی از روزها، دور و بر بیست سال پیش، به جهت عیادت استاد ابوالحسن ورزی، که در آنزمان کسالت مختصری داشت، به منزل ایشان در بهجت آباد رفته بودم. تاجبخش هم بود. برای استاد، تصنیف مرغ سحر را خوانده و با سه تار نواخته بود، برای همین وقتی من وارد شدم، ابوالحسن خان، سرحال بود...
استاد، چون از علاقهء من به هدایت مطلع بود، شروع کرد به تعریف خاطرات و ماجرا های مشترک خود با هدایت که نمی دانم چه شد، که بحث شهریار و شرکت وی در کلاسهای احضار روح!، در ایام جوانی، پیش آمد، استاد گفت:

(( او ( شهریار ) از اول هم آدمی خرافاتی! و متعصب بود. من و بقیه دوستان، هیچوقت نتونستیم با این ویژگی اش کنار بیائیم. ولی رویهمرفته، آدم با حال و با صفائی بود، باهم خیلی صفا کردیم... اهل بخیه بود!... )).
من گفتم:(( مدح او را در مورد آقا! خوندی؟ )).
ورزی گفت: (( اتفاقأ چند شب پیش، ابراهیم ( استاد ابراهیم صهبا ) اینجا بود. صحبت همین شعرش بود. پیرمرد خیلی دلخور بود. می گفت این ممد حسین کی میخواد آدم بشه؟ نمی بینه مردم چقدر از وضعیت ناراحتند؟ باز می شینه این چرت و پرت ها رو سر هم میکنه... )).

من گفتم: (( میخوام در باره اش یک مقاله بنویسم ( با خنده ) به اسم شاعر شیره ای – مداح حرفه ای! )).
استاد در حالیکه سرفه می کرد و همزمان غش غش می خندید، گفت؛(( نه بابا، ولش کن. الان نه، بگذار برای بعد، شنیدم اینروز ها حالش زیاد خوب نیست، گناه داره! بگذار برای بعد...)).
...
یادش را گرامی می داریم،بی یاد مدایح بی صِلهء وی!!!

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین --------- روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
ازحریم کعبه جدش به اشکی شست دست ------مروه پشت سرنهاداماصفا دارد حسین... .



ستون عرش خدا قائم ازقیام محمد------- ببین که سر بکجا می کشد مقام محمد
بجز فرشته عرش آسمان وحی الهی------- پرنده پر نتوان زد به بام محمد
به کارنامه منشور آسمانی قرآ ن-------- که نقش مهر نبوت بود بنام محمد...


علی خامنه ای:

سروده هاى شهريار در دوران جوانى در وصف اميرالمومنين على (ع) و امام حسين (ع) حاكى از اين عشق و ارادت است. ضمن آن كه وى پس از پيروزى انقلاب اسلامى بدون هيچگونه توقعى اشعارى براى انقلاب و بسيجيان سروده است.



شهریار در مدح هاشمی رفسنجانی و خطبهء نماز جمعه اش! :

اي غريو تو ارغنون دلم
سطوت خطبه‌ات ستون دلم
خطبه‌هاي نماز جمعه تو
نقشه حمله با قشون دلم

چه فسوني است در فسانه تو
كه فسانه‌ات از او فسون دلم
با دلي لاله‌گون ترا گوشم
اي لبت لعل لاله گون دلم

چشم از نقش تو نگارين است
مي‌نگارد مگر بخون دلم
عقل من پاره مي‌كند زنجير
كه به سر مي‌زند جنون دلم

من هم از آن فن و فنون دانم
كه جنون زايد از فنون دلم
كلماتت چو تيشه فرهاد
مي‌شكافند بيستون دلم

وز مواعظ كه مي‌كني آنگاه
صبر ميزايد از سكون دلم
انقلاب من از تو اسلامي است
كه حريفي به چند و چون دلم

گوهر شب چراغ رفسنجان
اي چراغ تو رهنمون دلم
كفه‌اي هم‌تراز خامنه‌اي
در ترازوي آزمون دلم

بازوان امام آنكه دگر
بي قرين است در قرون دلم
چشم اميدي و چراغ نويد
هم شكوهي و هم شكون دلم

در ركوع و سجود خامنه‌اي
من هم از دور سرنگون دلم
خاصه وقت قنوت او كز غيب
دست‌ها مي‌شود ستون دلم

او به يك دست و من هزاران دست
با وي افشانم از بطون دلم
عرشيان مي‌كنند صف به نماز
از درون دل و برون دلم

من بروني نيم خدا داند
كاين صلا خيزد از درون دلم
من زبان دلم ولي افسوس
بسكه بي همزبان زبون دلم

پيرم از چرخ واژگون و عليل
بشنو از بخت واژگون دلم
چون كماني خميده ايم ليكن
تيرآهي است در كمون دلم

طوطي عشقم و زبان از بر
جمله ماكان و ما يكون دلم
در ترازوي سنجشم مگذار
اي كم عشق تو فزون دلم

درس من خارج است و حاشيه نيست
كه دگر فارغ از متون دلم
دگرم بخشي از تن و جان نيست
دل به جانان رسيده چون دلم

شهريارم لسان حافظ غيب
شعر هم شاني از شئون دلم

به نقل از پایگاه فرهنگی هنری اداره ارشاد آذربایجان شرقی:

در سال 1357 شهریار با حرکت توفنده انقلاب اسلامی همصدا شد وبا اعتقاد راسخ وقلبی مالامال از عشق به امام خمینی (ره) دهه آخر عمر خود را سپری کرد، در اردیبهشت ماه سال 1363 تجلیل با شکوهی از استاد در تبریز بعمل آمد. استاد شهریار به لحاظ اشتهاردر سرودن اشعار کم نظیر در مدح امیر مومنان و ائمه اطهار علیه السلام به شاعر اهل بیت (ع)شهرت یافت اوپس از یک دوره بیماری در 27 شهریور ماه 1367 دار فانی را وداع ودر مقبرةالشعرا به خاک سپرده شد.

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را----- نجستم زندگانـــی را و گم کـردم جوانی را

آذر ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 2:9  توسط مزدک | 

انسان محوری فلسفی خيام

فرهاد عرفانی

مزدك



مقصود ز جمله آفرينش، مائيم              در چشم خرد، جوهر بينش، مائيم
اين دايرهء جهان، چو انگشتری است      بی هيچ شكی، نقش نگينش، مائيم



بي هيچ شكی، انسان محوری، نقش نگين جهان بينی حكيم عمر خيام نيشابوری، فيلسوف، رياضيدان و شاعر برجسته و بی همتای مشرق زمين است. اگر سيسرون و ارسطو، پرستش خرد را درخدمت مدنيت قرار دادند، غايت نگاه خود را، نه در خودباوری انسان، كه تنها در همگرائی سياسی و اجتماعی او می ديدند. در حاليكه خيام علاوه بر (( اين ))، عميقا تكيه بر باور و ادراك انسان از موقعيت فيزيكی و (( اين جهانی )) خود دارد.


چون نيست، ز هرچه نيست، جز باد بدست
چون هست، به هر چه هست، نقصان و شكست
انگار كه هست، هرچه در عالم، نيست
پندار كه نيست، هرچه در عالم، هست

 
او در تمامی آثارش، و با تمامي احساسش، سعي بر اين دارد كه خود آگاهی را در انسان تقويت كند. برای انسان دل نمی سوزاند، كه سعی دارد با منطق و استدلال خويش، نوع نگاه او را به هستی، و زندگی، تصحيح نمايد.


ای دوست غم جهان بيهوده مخور      بيهوده غم جهان فرسوده مخور
چون بود، گذشت و، نيست: نابود پديد!      خوش باش و غم بوده ونابوده مخور


درست زمانی كه غرب، تاريكترين مقطع قرون وسطی را در تاريخ خود طی می كند و دستگاه كليسا و تفتيش عقايد، پنجه های خونين ومرگبار خويش را در پيكرهء زندگي انسانی فرو برده است، در آنهنگام كه اخلاق و شخصيت، تفكر و منش و هستی عاقلانه انسان به زشت ترين شكل ممكن زير سوال رفته است، در شرق، خيام با روشنگری انديشمندانهء خويش، رندانه، به نفی وسيله قرار دادن انسان در جهت اشاعه افكار ارتجاعی  می پردازد. او با نفی عقاید رايج عصر خويش، انسان را به درك علت وجودی خود، بازيافتن خود، و سيطرهء منطق و عقل بر زندگی، فرا می خواند.

 او برای انتقال ادراكات خويش، چهار چوب تفكرات فلسفی رايج را تنگ مي بيند. هر چند با زبانی كنائی، و گاهی با شهامتی وصف نشدنی، و با صراحت، انسان را به تفكر در ورای ديوارهای دينی محدود كنندهء (( ديد )) دعوت مي كند. او خيلی پيشتر از سر توماس مور و ديگران در غرب وخيلی پيش از آنكه نوزائی (( و انسان محوری قرون 14 و 15 )) در اروپا ناقوس مرگ دستگاه شيطانی كليسا را بنوازد، به جايگاه و ارزشهای انسانی انسان پي برده، و در جهت اعتلای روح بشری، كلام موجز ومستدل خويش را، به كار می گيرد.


گر روی زمين به جمله آباد كنی      چندان نبود كه خاطری شاد كنی

گر بنده كنی زلطف آزادی را      بهتر كه هزار بنده آزاد كنی

 
:::::::::::::::::::


برتر ز سپهر، خاطرم، روز نخست         لوح و قلم و بهشت و دوزخ، می جست
پس گفت، مرا معلم، از رای درست      لوح و قلم و بهشت و دوزخ، با توست!

 
:::::::::::::::::::


چون مردن تو مردن يكبارگی است             يكبار بمير، اين چه بيچارگی است؟

خوني ونجاستی و مشتی رگ و پوست      انگار نبود، اين چه غمخوارگی است


::::::::::::::::::


تا چند زنم به روی درياها خشت          بيزار شدم ز بت پرستان و كنشت

خيام، كه گفت دوزخی خواهد بود؟      كه رفت به دوزخ؟ و كه آمد ز بهشت؟

 
:::::::::::::::::


شايد نگاهی به تاريخ قرون وسطی و مسائل شرق و غرب در آن دوره، به درك نگاه خيام كمك رساند؛ (( ... اومانيست های اروپائی كه اصطلاح قرون وسطی را به ميان آوردند، آن را دورانی می دانستند كه طی آن ملتهای اروپائی در جهل و تاريكی غوطه ور شده بودند. اين دوران با جهان بينی مندرس افكار مذهبی كهن و نظريات علمی عتيق، از نظر آنها محكوم بود... نشانه ای كه نقش پيشاهنگ شرق را در قرون وسطی تاييد مي كند، همانا برتری فرهنگی شرق در قبال غرب است.

 بی گفتگو، اقوام و ملتهای چينی، ايرانی و...، در آن دوران، در زمينه هاي بسيار، فن آوري و فرهنگ مادی ومخصوصا هنر، و نيز رشته های حقوق وقوانين و آئين های سياسی و فلسفی، جغرافيا و تاريخ نگاری علوم و ادبيات،  پيشرفته تر از غرب بودند...

 جنبش های دهقانی ايران، به خلاف اروپا، در سراسرقرون وسطی كم و بيش، با جنبش های ملی بر ضد اعراب مسلمان و سپس تركان و ... مغولان جوش خورده ( ... ) است. برخی از اين جنبش ها، بخصوص آنها كه به ضد سلطه اعراب است، رنگ مذهبی می يابد و به صورت خروج عليه مذهب رسمی عربی در می آيند؛ جنبشهای (( مقنع )) در سالهای ( 167_160 ه _ق ) بابك خرمی د رسالهای (222 _ 201 ه _ ق ) در آذرآبادگان و خراسان، مازيار در ( 325 ه. ق) در مازندران و عليه اعراب و ... )) (1)

 تاريخ ادبيات نيز بيانگر نكات جالبی است كه نظرتان را به آن جلب مي كنم:

 (( ... خيام در زمانی می زيست و شعر می آفريد كه ... فرمانروائی ها يكي پس از ديگري از هم می پاشيدند. انديشمندان و بزرگان، ناگهان ، قربانی آدم كشاني بی نام ونشان می شدند. اعتقادهاي كهنه جای خود را به باورهای نو مي دادند. عشيره های ددمنش كوچ نشين، از سرزمين هاي ناشناخته به مراكز تمدن هجوم می بردند و فرهنگ كهن ايرانی را به آتش مي كشيدند. اين زمان، يعنی سدهء يازده(11م )، هنگام هجوم تركان سلجوقی به ايران، دوران جنگهای خونين و خودنمائي سلطانهای پر زرق و برق، و زمان قدرت نمائی راز آميز فرقه های آدمكش خطرناكی بود كه دام خود را با ترورهای پنهانی در شبكه پهناور سراسر ايران گسترده بودند )) (2).


يك نظر ساده به نوشتار اخير نشان می دهد كه افكار فلسفی خيام در چه دورانی و با چه پيشينه ای شكل گرفته است. هيچ شاعر و انديشمندی را نمی توان جدا از زمينه های سياسی، اقتصادی، اجتماعی، علمی، فرهنگی وتاريخی تحليل كرد. هم (( اينجاست )) كه رشد تفكرات علمی و فلسفی و هنری خيام شكل می پذيرد و ميسر می گردد. در زمينه های رياضيات و نجوم و ... در كل (( حكمت نظری ))، و از طرفی ادبيات و شعر، اين اعجوبه اعصار گذشته وحال، به بيان نكات دقيق و ظريف و بديع می پردازد. خيام همانند مردمان روشن عصر خود، به نفی افكار پوسيده، مهاجم و استيلاگر می پردازد؛

 
گاوی است در آسمان ونامش پروين      گاوی است دگر، نهفته در زير زمين
چشم خردت باز كن از روی يقين          زير و زبر دو گاو، مشتی خر بين


:::::::::::::::::::


در حاليكه اعراب نوكيسه از يكسو، و سلاجقه وحشی از سوی ديگر، اين بخش از آسيا را در زير مهميز حكومتهای فاسد خود گرفته اند، درست همان زمان كه خود، چهار دست و پا، به زندگی (( اين جهانی )) چسبيده اند، با رياكاری، به مردمان تحت ستم، عرفان ماليخوليائی، عزلت گزيني و گوشه گيری و زهد و تقوا و ... را تزريق می كنند ( هر چند در مورد نسلهای پس از خيام در اين زمينه موفق هستند )، نابغه تيزبين و انساندوست ، خلايق را به زندگی، كاميابی، شادمانی، غم نخوردن و حقيقت بينی، و در عين حال، دل نبستن به وعده و وعيدها، و همچنين جاودانگی موعود چندش آور اشراف و روحانيت دعوت می كند. او ارزش ها را در حقيقت زندگی روزمره، و واقعيات پیرامون بشر، جستجو ميكند.


از انسان به انسان می رسد، و دائما با بصدا در آوردن زنگ فنا، نظر انسان را به درك زندگ جلب مي كند. با اشعارش، به رياكاری دكانداران دين پوزبند می زند وچهره’ سالوسانهِء بشر دوستان ژنده نما ( عرفا ) را نمايان می سازد.


خشت سر خم، ز ملكت جم خوشتر      بوی قدح، از غذای مريم خوشتر!

آه سحری، ز سينهِء خماری                 از ناله بوسعيد و ادهم خوشتر!


::::::::::::::::::
برخيز ومخور غم جهان گذران       بنشين و دمی بشادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفائی بودی      نوبت به تو خود نيامدی از دگران

 
::::::::::::::::::


قومی متفكرند، در مذهب و دين      جمعی متحيرند، در شك و يقين
ناگاه منادئی در آيد ز كمين            كای بيخبران، راه نه آن است و نه اين


::::::::::::::::::


در چشم محققان، چه زيبا و چه زشت      منزلگه عاشقان، چه دوزخ چه بهشت
پوشيدن بيدلان، چه اطلس چه پلاس       زير سر عاشقان، چه بالين و چه خشت


:::::::::::::::::


خيام، مبلغ ارزش هائی همچون صداقت، درستی، محبت و عشق و عهد و پيمان و وفا... در عمل است. او بيزار از رنگ و ريا است. در چهرهِ انسان، قدرت درگير شدن با بالاترين مظاهر قدرت را مي بيند. درهمه چيز شك ميكند، شكاك نيست، شك برای او وسيله است، هدف نيست. او در پی حقيقت است و همهء (( اين )) را با اشعارش به مردم، دركمال صداقت می آموزد؛


گر من ز می مغانه مستم، هستم      ور عاشق و رند و، می، پرستم، هستم

هر طايفه ای به من گمانی دارند        من زان خودم، چنانچه هستم، هستم


::::::::::::::::::::::


صبح است، دمی بر می گلرنگ زنيم      وين شيشه نام و ننگ، بر سنگ زنيم

دست از امل دراز خود، بازكشيم           در زلف نگار و، دامن چنگ، زنيم


::::::::::::::::::::


دوشينه پی شراب ميگرديدم                   افسرده گلی كنار آتش ديدم
گفتم كه چه كرده ای كه می سوزندت      گفتا نفسی در اين چمن خنديدم


::::::::::::::::::


يك نان به دو روز، اگر بود حاصل مرد      وزكوزه شكسته ای، دمی آبی سرد

مخدوم كم از خودی ، چرا بايد بود؟        يا خدمت چون خودی، چرا بايد كرد؟


::::::::::::::::::::


از آمدنم، نبود گردون را، سود                وز رفتن من، جلال وجاهش، نفزود
وز هيچ كسم، نيز، دو گوشم نشنود      كاين آمدن و، رفتنم، از بهرچه بود؟

 
::::::::::::::::::


نظر به اينكه برخورد خيام با دشمنان سعادت بشريت، از مضمونی تاريخی (( كه در هر دوره اي قابل استفاده است )) برخوردار است، هم در زمان حيات، و هم در نهصد سال گذشته، همواره سعی شده است با اتهاماتی نظير لاابالی، ميخواره، پوچگرا (( وجود دو فرد خيام و خيامی، يكی ميخواره و شاعر، يكی فيلسوف!! ))، شخصيت، و از اين رهگذر، افكار بلند او را، از صفحهء ذهن تاريخی مردم بزدايند، حتی عده ای كه خود را طرفدار انديشه های خيام می پنداشته اند، با برداشت غلط و مبهم و ساده انگارانه، آتش معركه را با هيزم سطحی نگری شعله ورتر ساخته اند.


شكي نيست، در دوراني كه همه’ دستگاههاي قدرت، دست در دست هم داده اند، تا مردم را از گردونه زندگي اجتماعي ، و دخالت در سرنوشت خود، خارج سازند، و از آنها بردگان و بره هائي رام و آرام بسازند ، كه خوشبختي خود را د رناكجا آباد  بجويند، دعوت خيام به زندگي (( اين جهانی )) كفر شمرده شود، و با مخدوش كردن افكار او در نظر عامه، از اوموجودی ساخته شود كه در همه چيزش (( حتی در موجود بودن انسانی بنام خيام شاعر و فيلسوف )) شك شود.


خيام كه خيمه های حكمت می دوخت      در كوزهء غم فتاد و ناگاه بسوخت
مقراض اجل، طناب عمرش ببريد              دلال قضا، برايگانش بفروخت

 
:::::::::::::::::::

در اينجا نمی خواهم به اتهاماتی كه به خيام وارد می شود، پاسخ گويم، چرا كه ابلهانه تر ومضحكتر از آن هستند كه سزاوار پاسخی باشند، فقط اشاره ای دارم به شكل كار شاعرانهء خيام كه: (( در خانه اگركس است، يك حرف بس است )).


از نظر نگارندهء اين سطور، به جرات می توان گفت که اكثر قريب به اتفاق اشعار خيام، به واقع، از خود اوست، اندك شناختی نسبت به ادبيات، شعر، فلسفه، زبانشناسی وتاريخ لازم است، تا خواننده دريابد كه هيچكس، جز فردی با ويژگيهای حكيم عمر خيام نيشابوری، قادر به سرودن چنان اشعاری نيست. زين العابدين موتمن در مورد ويژگيهاي رباعي (( كه شكل كار شاعرانه’ خيام بوده است)) چنين مي گويد:

 (( .. نظر به دقت ومراقبت شايانی كه شاعران در ساختن اين قسم شعر، و رعايت اصول فصاحت و بلاغت كلام مبذول داشته اند، امروز، رباعيات، اگر چه به نسبت ساير اقسام شعر مقدار آن كم است، بخش بسيار مهم و ذيقيمتي را در كتاب ادبيات ايران تشكيل می دهد. اين دقت و مراقبت در ساختن رباعی كاملا ضروری و لازم است، چه، شعری كه بنای آن بر دو بيت است، مسلما بايد از هر گونه حشو و زوائد، و تقديم و تاخيرات ناخوش، وتشبيهات و استعارات مبتذل، وكلمات وعبارات غير فصيح، عاری، و از طرفی، مشتمل برمضمونی شيرين، ونكته ای بديع، و ادائی دلكش، و ايجازی غيرمخل، و احيانا پاره ای از صناعات مستحسن شعری، از قبيل تشبيه و تجنيس و ايهام و استعاره و مطابقه و تقابل و امثال آن باشد. اگر اين معانی در بعضی ابيات اقسام ديگر شعر، مثلا در قصيده و يا غزل، رعايت نشود، چندان جای ايراد نيست، ولی شعری كه مجموع آن ازچهار مصراع تجاوز نمی كند، در صورت فقدان اين معانی، چه لطف ومزيتی می تواند داشت؟ ونيز رباعی، بايد طوری ختم شود كه، اثر قاطع وجانداری در ذهن باقی گذارد. رباعيات خوب ومعروف، عموما از اين خصيصه برخوردارند... )). (3)

 يك مقايسهء ساده (( با توجه به نكات مذكور )) بين رباعيات خيام و ديگر شعرا، كه هر كس با هر سطح سوادی، و فقط با داشتن ذوق وحس، می تواندانجام دهد، برهان اين قلم، درمورد گفته های فوق الذكر است:


دوشم گذر افتاد به ويرانهء طوس             ديدم جغدی نشسته برجای خروس

گفتم چه خبر داری از اين ويرانه               گفتا خبر اين است؛ افسوس افسوس
( شهيد بلخی )


هنگام سپيدم دم، خروس سحری            دانی كه چرا همی كند نوحه گری
يعنی كه نمودند در آئينه صبح                 كز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
( خيام نيشابوري )


ای شب نكنی آنهمه پرخاش كه دوش      راز دل من مكن فاش كه دوش
ديدی چه دراز بود دوشينه شبم              هان ای شب وصل آنچنان باش كه دوش
( عنصري )


يك جرعهء می ز ملك كاوس بهست         از تخت قباد و ملكت طوس بهست
هر ناله كه رندی به سحرگاه زند             از طاعت زاهدان سالوس بهست
( خيام نيشابوري )


شاها ادبی كن فلك بدخو را                  گرچشم رسانيد رخ نيكو را
گر گوی خطا كرد به چوگانش زن             ور اسب خطا كرد به من بخش او را
( امير معزی )


خاكی كه به زير پای هر حيوانيست          كف صنمی و چهرهء جانانی است

هر خشت كه بر كنگرهِء ايوانی ست         انگشت وزير يا سر سلطانيست
( خيام نيشابوري )


:::::::::::::::::::::
نكتهِء ديگری كه به نظر می رسد در مورد انسانگرائی فلسفی خيام قابل ذكر باشد، نگرش اخلاقی اوست. شايد اينگونه تصور شود كه خيام از لحاظ اخلاقی پيرو افكار اپيكور (341 _ 270 پيش از ميلاد) فيلسوف مادی يونان بوده است. هر چند اپيكور و خيام، به جهت ارزش نهادن به خرد، دوری جستن از خرافات، و اهميت قائل شدن برای خوشبختی وشاد زيستن، هر دو از يك دريچه به انسان و زندگی و هستی می نگرند، و وجوه اشتراك فراوانی دارند، اما بين اين (( دو ))، در ارزش های اخلاقی ، يك تفاوت ماهوی وجود دارد، و آن اينستكه؛

 اپيكور برای تعديل و آرامشی كه در جستجوی آن است، نه تنها تلاشی راتوصيه نمی كند، كه حتی از درگير شدن پرهيز می كند. او دوری جستن از ناملايمات را توصيه می كند، وخيام، در كنار گرايش به خوشی و دوری از اندوه، تعهد وتلاش، برای به دست آوردن نيك بختی و شادی، و سر ناسازگاری گذاشتن با زمانهء نادرست را، لازم می داند وتاكيد می كند:


زان باده كه عمر را حيات دگر است                 پر كن قدحی گرچه تو را دردسر! است
بر نه به كفم كه كار عالم سمر است               بشتاب كه عمر ای پسر در گذر است

 
:::::::::::::::::::


هشدار! كه روزگار شور انگيز است                  ايمن منشين! كه تيغ دوران تيز است

در كام تو گر زمانه لوزينه نهد                          زنهار! فرو مبر! كه زهر آميز است

 
::::::::::::::::::::
تاخاك مرا به قالب آميخته اند                        بس فتنه كه زين خاك برانگيخته اند
من بهتر از اين نمی توانم بودن                       كز بوته مرا چنين برون ريخته اند


:::::::::::::::::::::


هان كوزه گرا، به پای!، اگر هشياری               تا چند كنی بر گل آدم، خواری
انگشت فريدون وكف كيخسرو                        بر چرخ نهاده ای! ، چه می پنداري؟

1_ تاريخ باستان _جلد چهارم (( قرون وسطي )) _ سيمنوف، كنراد، پطروشفكسی ( ديباچه )
2_ تاريخ ادبيات ايران _ يان ريپكاو .... _ ص 298 _ 299.
3 _ تحول شعر فارسی _ زين العابدين موتمن _ ص 91 _92 _ 97 و .... _
(( پايان ))
1373
نيشابور

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 2:57  توسط مزدک | 

یاد نامهء صمد بهرنگی

 

(( پدر ادبیات کودکان ایران ))

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

 این نوشته، تنها یک یادنامه است و قصدم در اینجا، بررسی آثار نویسندهء برجستهء میهنمان، صمد بهرنگی، نیست، که بررسی آثار و نوشته های او را به فرصتی مناسب تر موکول می کنم. شرائطی که دیگر هموطنان خوش فکرم ، قادر باشند در فضائی آزاد، مرا در این نقد واجب و مهم همراه باشند.

 صمد بهرنگی، همانند هر نویسندهء دیگری، محصول شرائط اجتماعی بخصوصی ست که قادر است چنین مرواریدی را در صدف خویش بپروراند. صمد در آغوش خانواده ای زحمتکش، و در اعماق اجتماع بالیده است. دوستانی دارد از جنس شور و خرد و اخلاق و ایمان به انسان، کسانی همچون غلامحسین ساعدی، علیرضا نابدل، بهروز دهقانی  و ...،

 او یک معلم است. محل تدریس او، محروم ترین نقاط کشور است. به آثار نویسندگان و اندیشمندان بزرگ عصر خود دسترسی دارد. او خواننده ای عمیق است که کتاب را نمی خواند، بلکه آنرا هضم می کند! او رسالت خویش را به عنوان یک انسان، در تفسیر جهان نمی داند، او بدنبال تغییر زندگی ست. می خواهد بداند، و در این راه، هیچ محدودیتی را به رسمیت نمی شناسد. و اما دانستن صرف را بی فایده می داند، دانستن را برای روشنگری می خواهد و روشنگری را در خدمت دگرگونی محیط قرار می دهد.

اهل لاف و گزاف نیست. قیافه نمی گیرد. گیس بلند نمی کند! ریش انبوه و یا بُزی نمی گذارد، عینکش را در نوک بینی قرار نمی دهد و با این ریخت و قیافه در کافه ها و پاتوقهای روشنفکران خرده بورژوای عقده ای نمی نشیند و بحثهای صد تا، یک غاز نمی کند. اهل مصاحبه و چاپ عکسهای 30*20  در مجلات و روزنامه ها و رنگین نامه های پوشالی خر رنگ کن نیست! دلیلش هم ساده است؛ او بدنبال منافع شخصی نیست، مساله اش شهرت و پول نیست. دردش، احترام و آداب چندش آور بورژوائی نیست. صمد انسانی هدفمند است. او قرار است... ، یعنی قراری با خودش گذاشته است، می خواهد جامعهء خویش را از نکبت برهاند، پس! بدنبال راه و ابزار لازم در اینجهت است. می اندیشد و می اندیشد و می اندیشد. اما در اندیشه وا نمی ماند! افکار را بکار می گیرد. در آزمون، خطاها را تصحیح می کند. وقتی به قطعیت می رسد، با خلوص و صفا و صداقت  تمام و بدون تکلف، آنچه را یافته است، به ساده ترین شکل، در اختیار مستعدترین افراد قرار می دهد.

او عمیقا درک کرده است که شخصیت های دایناسوری شکل گرفته در یک جامعهء طاعون زده را نمی شود دگرگون کرد، پس یکسره امیدش را از آنها بریده است. مخاطبین او، نهالهائی هستند که قرار است فردا، درختان تنومند و پرباری باشند، در نتیجه، امروز، به هرس و آبیاری و آفت کش نیاز دارند.

 او  می داند که در اولین فرصت، بورژوازی، از در و دیوار، فرهنگ ضایع خود را بر سر کودکان، آوار می کند، پس باید جنبید! از همینجا باید شروع کرد. در نتیجه، دست به قلم می برد. قصه و افسانه و داستان می نویسد. به کالبد  شکافی انسان، اجتماع، طبقات مختلف، نیازها و انگیزه ها و روابط می پردازد. شخصیتها را از غشاء کاذب خود بیرون می کشد و عریان در برابر چشم جستجو گر می گذارد. او اعتقاد به پند و نصیحت ریاکارانه، به سبک و سیاق جماعت روحانی، ندارد. نیازی هم به اینکار ندارد، چرا که با خود می اندیشد؛ چه افشاگری و روشنگری ای بهتر از خود واقعیت؟

 اما به بیان واقعیت بسنده نمی کند، و نباید بکند! او می داند که درک واقعیت، نیمی از حل مشکل است. نیمی دیگر، نسخه های عملی برای دگرگون کردن واقعیت است. تنها از جمع این دو است که دستیابی به حقیقت  ممکن است.

 پس دست بکار می شود. قهرمانانش را در سیر حوادث تنها نمی گذارد. راه را به آنها نشان می دهد ، دشمنان را شناسائی می کند و ابزار لازم برای نابودی  آنها را در اختیارشان می گذارد.

 صمد می داند که جامعه ای که قرار است فرزندانش آن را تغییر دهند،  سراسر، آلوده به خرافات و سم مهلک دین و خرافات مذهبی است، پس هر جا که فرصتی پیدا می کند، نظر کودک مخاطب خود را به دستاوردهای علوم جدید، جلب می کند.

 او می خواهد کودکان بفهمند  که با ابزار کهنه و فرسوده و کاذب نمی توان به جنگ نادرستی ها رفت، باید مسلح به سلاح آگاهی زمینی شد، چون آنچه قرار است تغییر کند، در آسمان و ذهن ما نیست، بلکه در روی زمین و در اطراف ماست!...

 

و اما صمد بهرنگی، تنها یک معلم، نویسنده کودکان، محقق درادبیات عامه، یک انسان دوست عدالت طلبِ آزادیخواه نیست، که علاوه بر همهء اینها، یک  ادیب برجسته است! او توانسته است در زبانی به غیر از زبان مادری خویش، آثاری خلق کند  که هنوز که هنوز است، مانند آنها در ادبیات کودکان ما وجود ندارد.

 او نویسنده ای صاحب سبک و زبان مخصوص به خود است. عمیقا قالبهای داستانی را می شناسد. در تطبیق قالب و موضوع و مضمون و زبان، آگاهانه، کارکرده و به راستی موفق است.

 اگر توجه کنیم که او تنها  بیست و نه سال زیسته است، آنگاه درک خواهیم کرد که چرا این شخصیت، حماسی و شگفت انگیز جلوه می کند. او اسطوره و نمونه ای برای درست زیستن، انسان بودن، تلاش کردن، آموختن و مبارزه در راه اهداف بزرگ انسانی ست. صمد بهرنگی، نمونهء عینی یک انسان والاست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 2:10  توسط مزدک | 

هنر معترض!

                                                      یادنامهء خسرو گلسرخی

 

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

-          جامعهء انسانی، مجموعهء بهم پیوسته و در عین حال جدائی ست که توسط جبر قانونی! و بر مبنای گرایش های عقیدتی - اقتصادی و در چهارچوب جغرافیای سیاسی، کنترل و هدایت می شود. اساس کنترل سیاسی در اکثریت جوامع کنونی در دستان نخبگانی ست ( استراتژها )، که نه بر پایه دخالت آراء و اندیشه های مردم، که بر اساس توانائی های اقتصادی - ایدئولوژیک و با تکیه بر قدرت نظامی - پلیسی، حکومت می کنند.

 

چهار عامل سرمایه، ایدئولوژی، نیروی نظامی - انتظامی و تبلیغات، عواملی هستند که بافت اصلی دولت ها را در اکثریت جوامع انسانی امروز جهان (( حتی دموکراتیک ترین دولت های بورژوائی )) تشکیل می دهند. بر اساس نگرش مذکور، هنر امروز، هنری ست که مستقیم و غیر مستقیم یا دولتی ست و یا مردمی! و اما این دیدگاه بر آن نیست که تاثیر این هر دو بر هم را انکار نماید که غرض، تبیین جایگاه هنر و هنرمند ِمعترض در جهان اسارت بار کنونی ست!

 

جهان امروز، عرصهء تاخت و تاز نظام های اطلاعاتی - خبر رسانی - برنامه سازی و هدایت غیر مستقیم افکار مردم، با تکیه بر رذیلانه ترین شکل بازی با روح و روان ، یعنی استفاده از توان تاثیرگذاری حسی و فکری ابزار هنری ست.

هنر رایج امروز وظیفه دارد در پای تلویزیون میخکوبتان کند. چشمها و مغزتان را خسته به رختخواب بفرستد... اخبار از صافی رد شده ( و در حقیقت تفسیر وقایع ) را به خوردتان دهد. قدرت اندیشیدن (( خارج از برنامه های دیکته شده )) را از شما بگیرد. شعر و داستان و نمایش بی ارتباط با زندگی و معضلات روزمره را، به عنوان حقایق هنرمندانه قالب کند. وانمود کند که جهان متوهم روشنفکران دست به مزد، همان جلوه های برتر ِ اندیشهء بشری ست  و با استفاده از آخرین دستاوردهای علوم جامعه شناسی و روانشناسی، آنچنان شما را زیر بمباران تبلیغاتی بگیرد، که جز به آنچه باید! فکر کنید، نیاندیشید. اینچنین هنری وظیفه دارد آنچنان روح و اندیشه تان را در محاق فریب و توهم قرار دهد که قدرت هر گونه اعمال نظر از شما سلب شود و آنگاه...

،

اگر چه خصوصیت سرگرم کننده و لذتبخش فرآورده های هنری دارای اهمیت است، اما یک اثر هنری، همچنین، وظیفه دارد شرائط را برای کند و کاو زوایای روح و فکر و اندیشهء انسان، و رشد و هدایت او، در جهت ایجاد جامعه انسانی، بسط خلاقیت ها و همگرائی ِ در عین افتراق، فراهم نماید.

هنر، از انسان، و برای انسان، و در جهت پاسخ به نیازهای روحی - عاطفی و فکری اوست. کنکاش در اعماق انسان، و بیان روانشناسانه او، و هدایت زیباشناسانهء معرفت انسانی ، وظایفی ست که با مفهوم هنر شکل می پذیرد و جدا از تعریف ماهوی این پدیدهء حسی نیست. اینچنین است که واژهء هنر، با مردم، آنچنان در هم می آمیزد که، از هر یک، لزوما به دیگری می رسیم.

 

 انسان امروز نمی تواند هنر را جدا از نیازهای کنونی و تاریخی خود در نظر بگیرد. چنین هنری، تجریدی ترین شکل برخورد با یک مفهوم عام انسانی ست و نتیجهء آن، هنر انتزاعی و ذهنی ای است که، حتی با تائید کنندگان آن نیز، قادر به برقراری ارتباط نیست.

 

 هنر، همراهِ با عصیان و اعتراض، همچنین به معنی عشق به هستی و انسان، از طریق انتقال زیبایی شناسانهء ارزشهای انسانی می باشد. هنر، چه در مفهوم تجریدی آن و در کالبد شخصیت هنرمند، و چه در ارائهء آن بمثابه محصول هنری، چیزی عصیان و اعتراض انسانی، برای به نقش کشیدن سرشت و سرنوشت بشری، نیست!

 

هنر معترض؛ هنری ست که قادر است ضمن برقراری ارتباط حسی و فکری با مخاطب خود، پرده ها را از برابر دید او بردارد و روشنای هستی زیبای انسانی را پدیدار سازد. هنر معترض، در بطن خود، حامل حقیقتی معرفت شناسانه - زیبائی شناسانه و عصیانگر است، که رهنمون می سازد مخاطب خود را، در درک و ایجادِ جهان و جامعه ای بهتر!

                                                                   

(2)

 

با توجه به گفتار فوق، به سراغ مجموعهء شعر (( ای سرزمین من  )) خسروگلسرخی می رویم. این مجموعه که به همت رفیق فرزانه ام  (( کاوه گوهرین )) منتشر شده است، قبل از هر چیز، یادآور حماسه ای است که در نوع واقعیات اساطیری! کم نظیر است. یادنامهء مردی است، که در جهان فراموشی ارزش های اخلاقی و انسانی ، ققنوس وار، تولد انسان والا را در همهء ابعاد زمینی اش نوید داد. کسی که شعاع ِ دیدمان را، از حد انسان تک ساحتی سرمایه داری فراتر برد، و نشان داد که آدمی، نه ابزار، که خالق ِ شکوه ِ آینده ای ست که، بی شک، به انسانیت تعلق دارد...

 

 خسرو گلسرخی، (( تنها )) در عرصهء سیاسی- اجتماعی خوش ندرخشید، که او؛ به شعاع ِ تابش انوار یگانهِ گوهر ِ جاودانهء انسانی، یعنی (( هنر ))، و شعر نیز، وسعت تازه ای بخشید. یاس فلسفی وازدگان جهان ِ غارت شده را پس زد: (( نورهای تازه ای در چشمهای مات خواهم ریخت )) و از فرهنگ لغات انسان معاصر، واژه های بی وزن! را حذف کرد: (( نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت )).

 

 او می دانست که انسان امروز صاحب دلمشغولی هائی است که برایش ساخته  و پرداخته می شود، پس، پتک امید را بر ذهن منجمد او کوبید: (( دگر از سوز و سرمای شب تاریک، تن هامان نمی لرزد / دگر افسرده طفل پابرهنه، از زبان مادر شبها نمی ترسد... )). آدمی! این مغبون قدرت کاذب صاحبان غاصب جهان امروز را، به رویاروئی فراخواند: (( نخوابید! جنگ در پیش است / کنون ای رهروان حق، شب تاریک معدوم است... )) چرا که باور داشت: (( دگر، روز تبهکاران، به مثل نیمه شب، تار است... )).

 

 خسرو یک شاعر واقعی است! چرا که اندیشه را، و زیبائی را، لباس انسانی می پوشد. انسان به مفهوم عام آن. یعنی همان چیزی که بسیاری از صنعتگران به اصطلاح شاعر ، آن را در میان آثار خود برای همیشه گم کرده اند...

 

او بازیِ با واژه ها و لاس ِ با توصیفات بی مایه را پشت سر گذاشته است. برای او شعر چیزی بیشتر از یک ساخت (( خود معنا )) ست. وی به فراتر از واژه و  زبان می اندیشد، چرا که اساسا هدف شعر را در ساختار آن نمی جوید.

 

او می داند که زبان و عالی ترین شکل کاربرد آن (( شعر ))، چیزی جز وجه بیرونی نگاه انسان به خویش، و انعکاس نیازهای حیاتی او نیست، پس آن را آنگونه بکار می گیرد که، د رتطبیق ِ رو به تعالی چنین نگاهی، باشد: (( من همین فردا / کاری خواهم کرد... / من همین فردا / به شب سنگین و مزمن ... از پشت، خنجر خواهم زد )).

 

 خسرو! عمیقا اعتقاد دارد که فردگرایی بورژوائی، بیماری بزرگ قرن است. تفکری که بر خلاف تکیهء ظاهری اش بر فرد، از اساس، در تقابل با آزادی فردی، و پویائی آدمی، در نگاه یگانهء اوست. روبنائی، که استقلال انسان را، تنها، در بعد غارت گری انسان ِ صاحب سرمایه می بیند، و درست بر همین پایه است که، نیز، انسان ِ فاقد آن را، در چنبرهء اسارتِ برده وار،  رها می کند، و دل به تقدیر، خوش می دارد. بالنتیجه، او، رهائی فرد را، در هم آوائی عشق و ستیز مشترک، می جوید:

 

(( باید که دوست بداریم یاران / باید که چون خزر بخروشیم / فریادهای ما / اگرچه رسا نیست / باید یکی شود... )) یا (( آه ای دو چشم فروزان / در رود مهربان کلامت / جاریست هزاران هزار پرنده / بی تو کبوتریم، بی پر ِ پرواز... )).

 

 او بیادمان می آورد که کیستیم و در کجا ایستاده ایم. از ما می خواهد که همچون شخصیت های اساطیری تاریخ خویش باشیم، اگر می خواهیم که؛ (( باشیم ))! و جای ویژهء خود را در مجموعهء  جهان پویا بیابیم: (( ای سرزمین من / ای خوب جاودانهء برهنه/ قلبت کجای زمین است / ... ثقل زمین کجاست ؟ /.../ من د رکجای جهان ایستاده ام؟ )).

 

 خسرو ! خالق شعری ست که، وجدان عاصی زمانهء خویش است:

 

(( خورشید / در پشت پلکهای من اعدام می شود... )). برای او، سکوت، بی معناست. آنجا که: (( در بقعه های خامش بودن / از جوار ضریح / چندی ست / طنین ضربهء برخاستن بزرگ ترا نمی شنوم...؟ )) وی همهء عشق خویش را چنین فریاد می کند: (( اینک / به زیر رگبار سرخگونهء خنجر / دست مرا بگیر/ تا از پل نگاه صادقانهء مردم / به آفتاب / سفر کنیم... )).

 

 خسرو گلسرخی نماینده و نماد شاعرانی ست که، هنر ِ معترض را، به عنوان آنتی تز همهء پلشتی های ِ(( صورت فریب )) هنر بورژوائی، مطرح و بر آن پای می فشارد. سنتز چنین هنری، پویائی ، شکوفائی و قوام انسانیت، در جهان ِ رو به اضمحلال کارتل ها و تراست هاست. هنری که عمیقا مردمی ست، و درست بر همین اساس، ماندنی!:

 

(( باید تیر دیگری برداشت /... / اینکه اینک قطره - قطره - قطره - جاری ست / بر بامهای ناشناس / در معابر بی نام / این خون ِ متلاشی، و جوان رفقاست / ای گرمترین آفتاب / بر شانه هامان بتاب / ای صمیمی ترین آغاز/ ای تفنگ، ای وفادار - یار باش/ برویم فتح کنیم فردا را... )).

                                                               

(3)

 

  ... گوشه و کنار، شنیده ام که: (( ... شعر خسرو فاقد بافت محکم زبانی ست! ... هنوز پخته نیست ... همه اش سیاسی ست... )) - و از این قبیل مهملات!

 

 چرا؟ چرا اینگونه می گویند؟ آیا جز این است که اینان قافیه را گم کرده و باخته اند؟ به پای طاووس چسبیده اند تا شکوه و عظمت او را نفی کنند؟... که از کنار ِ نفی او، چنین خام می اندیشند که، انفعال خویش را، جامهء حقانیت بپوشانند؟

 

 بواقع هیچکدام هم نمی گویند که منظورشان از بافت محکم زبانی چیست؟ اگر مورد نظر ایشان، زبان مغلق ِ پیچیده در تصاویر مبهم و بی ارتباط و انتزاعی است، که باید بگوئیم، خسرو، اساسا چنین زبانی را فاقد صلاحیت لازم به جهت ارتباط با توده ها می دانست، و اگر منظور آنها زبان ِ شسته - رفته و روان ، همراه با غنای واژگانی ست، تا آنجا که به طول عمر کوتاه شاعر بر می گردد، شعر او از چنین قوامی برخوردار است... و اگر می ماند! طبیعتا صیقل بیشتری نیز می یافت.

 

 عده ای دیگر نیز، صراحت بیان او را، در ارائهء تصاویر سیاسی، مغایر با شعر و هنر شاعری می دانند. گوئی لازمهء سرودن شعر، بی اعتنائی به سرنوشت آدمی، و گریز از همهء آنچیزهایی است که شعر به خاطر آنها موجودیت می یابد!

این جماعت، در نگاه عقب ماندهء جامعهء قرون وسطائی ( که به اندیشمند جز در چهارچوب خال نگار اجازهء خود نمائی نمی داد ) گیر افتاده اند و ساده لوحانه می اندیشند که اگر حافظ و خیام در دل توده ها و تاریخ، جاودانه گشته اند، علتش صرفا اوصاف حسی و بدیع و فنون کلامی ایشان است، و نه بیان عارفانهء حقیقت انسان، ( و هستی )، و عصیان او در برابر اندیشه های متحجر عصر خویش، که اگر چنان بود، باید فرخی سیستانی، سرآمد شاعران تاریخ شعر ایران می بود، که نبود!

...

- اما با همهء این، خسرو گلسرخی، حتی اگر در تمامی عمر خویش شعری نسروده بود، شعر زندگی اش، منظومهء جاودانه عاشقانه ای بود که، تمامی تعاریف شعر و هنر را، در خود، جای می داد!

 

بر سینه ات نشست

 زخم عمیق کاری دشمن  

اما!

 ای سرو ایستاده - نیفتادی

 این رسم توست،

                     که ایستاده بمیری

 

در تو - ترانه های خنجر و خون

در تو - پرندگان مهاجر

 در تو - سرود فتح...

 

 اینگونه چشمهای تو، روشن،

                                     هرگز نبوده است

.....

 این خلق

 نام بزرگ ترا

 در هر سرود میهنی اش

                             آواز می دهد

......

                                                             ( 1373 / 7 /27 )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 1:31  توسط مزدک | 

 

تحلیلی بر تراوشات یک مغز بیمار!

 

 

 

تحليلی بر پرت و پلا های سپانلو، در مورد شاعر بزرگ ميهنمان:

 

 

 ابوالقاسم لاهوتي

 

 

 

فرهاد عرفانی مزدک

 

 

 در شرائط رکود و رخوت جنبش اصیل اجتماعی، و استیلای تحجر و سرمایهء افسار گسیخته، بی قانونی، عوامفریبی و ریاکاری، تنها آن نیروها و افرادی اجازهء خودنمائی و شرائط رشد می یابند که طبیعتا با بافت حاکم بر اجتماع سازگاری داشته، و یا شهامت و جسارت حضور صادقانه و آزادیخواهانه را نداشته و منفعل باشند!

...

آنچه مورد نظر این دیدگاه است، اشاره به موردی کوچک از موارد بسیار ِ تحریف حقایق، قلب واقعیات و واژگونه نشان دادن زندگی اندیشمندان، شاعران و نویسندگانی ست، که اکنون در میان ما نبوده و توانائی دفاع از خویش را ندارند. کسانی که سوخته اند و روشنی بخشیده اند و آثارشان، همچنان، شور زندگی و عشق به انسان را، در ما و نسل های آینده، زنده نگاهمیدارد. هم آنانکه در گذر از رنجها، جز به تقدس آرمانهای انسانی نیاندیشیده اند، و اگر امروز چیزی برای مباهات هست،  چیزی جز درخشش حضور عاشقانه ایشان، در عرصهء فرهنگمان، نیست.

   

  نگردد تا جهان آزاد از ظلم و، بشر یکسان          از این مقصود عالی، دست هرگز، بر نمی دارم

 

ابوالقاسم لاهوتی، نمونه ای از اینگونه اندیشمندان و هنرمندان است که، اندیشه و هنر خویش را در خدمت به همنوع، و اعتلای فرهنگ خویش، و به تبع آن، فرهنگ بشری، نهاد. او که در خانواده ای فقیر و انساندوست رشد یافته بود، از همان عنفوان جوانی، گام به راهی گذاشت که، جز رنج و سختی و آوارگی، چیزی برایش نداشت. اما اینهمه را به جان خرید و تا پایان عمر، دست از پیمان با مردم و اندیشه های عدالت طلبانه و آزادیخواهانه برنداشت:

    

 تلخ بد، تلخ، زندگانی من           دورهء کودکی، جوانی من

  پدری پیر و مادری بیمار          خواهرانی صغیر و من بیکار

                                     ...

  کفش در پا، به سر کلاه نبود          همسفر، غیر اشک و آه نبود

                                     ...

  مادرم در فراق زنده نماند          پدرم از گرسنگی جان داد

                                     ...

  باز گفتم اگر برادر نیست            پدر و خواهران و مادر نیست

  خلق محبوب و نامدارم هست          خدمتش را نمی دهم از دست

                                   

***

 

او همپای بزرگانی همچون عارف قزوینی، میرزاده عشقی، فرخی یزدی، سید اشرف الدین گیلانی ( نسیم شمال )،... و بسیاری دیگر از بشردوستان ژنده پوش انقلاب مشروطه، به روشنگری، ترویج  ایده های انسانی، افشای دشمنان عدالت و آزادی و غنی ساختن شعر و ادب ایران پرداخت و تحت هیچ شرائطی، قلم و حرمت آن را، فدای مصلحت روزگار نساخت. کاری که اکنون شارحین زندگی اش ، از جمله آقای محمد علی سپانلو، به راحتی بدان تن می دهند!

 

در سال هزار و سیصد و هفتاد وشش، سپانلو، اقدام به انتشار دیوان ابوالقاسم لاهوتی تحت عنوان (( شهر شعر لاهوتی )) نموده است. البته این کار اگر همراه با امانتداری بود، جای قدردانی داشت، اما متاسفانه نشانی از هیچگونه صداقت و سلامت! در این کار، دیده نمی شود.

    

 (( دفتر دل بدهیدش پس ِ مرگ           یار من!! وارث آثار من است ))

 

سپانلو، دو خطای بزرگ مرتکب شده است، اول اینکه به شیوهء سانسورچیان ساواک و فرزندان خلفش (( ماموران اداره ارشاد اسلامی ))، از دیوان لاهوتی (( شیر بی یال و دم و اشکم )) ساخته است و بنابر صلاحدید، اشعار را حذف و تکه تکه کرده، و دوم آنکه، با نگارش مقدمه ای غیر مسئولانه بر این دیوان، به تحریف تاریخ، توهین به شخصیت شاعر، و قلب عقاید این هنرمند انقلابی میهنمان، پرداخته است.

 

 او در رابطه با شرح حال لاهوتی می گوید: (( ... برای تحقیق در سرگذشتش، پیش از آنکه به متون شرح حال نویسان رجوع کنیم ( البته وی در صفحهء 7 کتاب بر خلاف این نظر عمل کرده است)، از راه جستجو در شعرها، می توانیم تصویری واقعی تر بدست آوریم... )) و سپس چنین می گوید: (( از هجده سالگی به جرگه آزادیخواهان پیوست... از مطالعهء یک دوره کهنهء روزنامه قانون... دستخوش تحول عمیقی در شناخت جامعه و حکومت شده است ... (و) تحت تاثیر افکار سوسیالیستی ...در قدیمی ترین!! شعر های او نیز، مدعای دفاع از طبقهء رنجبر و ستایش فعله ( کارگر) به چشم می خورد...)). اما بلافاصله پس از این مختصر، به نقل مشکوکی از  ابوالحسن بزرگ امید ( که او نیز ظاهرا از رئیس پستخانه ای نقل می کرده ) می پردازد که؛ گویا لاهوتی در جریان خدمتش در ژاندارمری، با گرفتن پولی به مبلغ سیصد یا پانصد تومان، دو خان و فئودال را در منطقهء قم بقتل رسانیده است!... 

 از این نقل بی شرمانه و قطعا دروغ که بگذریم، شاعر! شارح، و هنرپیشهء سینمای جمهوری اسلامی، آقای سپانلو، برای یک لحظه هم فکر نمی کند که اگر لاهوتی بدنبال پول بود که با زنده نگاهداشتن آن دو خان، پول بمراتب بیشتری از (( ایشان )) می توانست بدست آورد!

وی حتی برای لحظه ای نمی اندیشد که چگونه ممکن است انسانی که بخاطر پول دست بقتل می زند، تمامی عمر خویش را در راه خدمت به مردم و آرمانهای انسانی و فرهنگ و ادب و شعر بگذارد؟

 

 او در واقع با نقل غیر مسئولانه این اراجیف، نه تنها به لاهوتی، که به تمامی مبارزین راه آزادی، از مشروطه تا کنون، توهین می کند و از روی نادانی، آب به آسیاب دشمنان مردم می ریزد. جالب اینجاست که ایشان در جائی این اشارات را دارد که پیش تر اذعان داشته که: (( لاهوتی که از میان گرایش های سوسیالیستی، به تندترین آنها، یعنی مرام!! بلشویکی، تمایل یافته بود، پس از چند ماه کار در ژاندارمری به اتهام تمرد اخراج شده است!!... )). خواننده با خواندن این سطور بخوبی می تواند متوجه شود که ریشهء این برخورد سطحی و مبتذل آقای سپانلو در کجاست! و جالب تر این است که خود ایشان اعتراف دارند که لاهوتی به اتهام تمرد و سرپیچی از مقررات نظام اخراج شده، آنهم بخاطر داشتن افکار سوسیالیستی. پس اگر هم وی  اقدام به ترور دو خان مذکور نموده، انگیزه اش نه چیز حقیری مثل پول، بلکه افکار آزادیخواهانه و عدالت طلبانه اش بوده است. اگر به لحاظ تاریخی نیز شرائط اجتماعی زمان لاهوتی را بخاطر آوریم (( که چیزی جز ظلم و زور بی حد خوانین و فئودالها نبوده است)) به نیکی  این عکس العمل لاهوتی را بعنوان افسری انقلابی، درک خواهیم کرد:

    

(( رعیت را فروشد با زمین ملاک و، می بینم:          که ملت عاجزست از رفع این بیداد و می نالم... ))

 

نقل قولهای بعدی سپانلو نیز این دیدگاه ما را تایید می کند. وی در صفحات بعد ادامه می دهدکه:

 (( لاهوتی، که به وسیلهء والی در ژاندارمری تبریز به کار گماشته شده، همراه با تورج امین، شورشی به راه می اندازد. شورشیان نخست پادگان شرفخانه را اشغال می کنند و سپس عازم تصرف شهر تبریز می شوند، اما روند حوادث، شورش آنها را، بی ثمر و ناکام می کند، نیروی شورشی از هم می پراکند و لاهوتی که مسئول اصلی! عصیان شناخته شده، به خاک شوروی می گریزد... )).

                                                                   

***

 

در بخش دوم مقدمه، ایشان می فرمایند:

(( می توان دو مرحلهء اساسی را در آثار لاهوتی تشخیص داد، مرحله اول یعنی دوران شکوفائی اش! را در حدود سالهای 1918 تا 1925 نشان می دهد، شهرستانی جوان که از رنج دیگران رنجور می شود، شیفتهء میهن خویش است، عشق را می ستاید، سودای عدالت و مساوات دارد... با سلطنت، سرمایه داری، ارتجاع و اخلاقهای خرافی مقابله می کند... مالکان و فئودالها را محکوم می کند و ... ( و در دورهء دوم )!... اما جوی که کم کم شعرها را فرا می گیرد تعظیم و تبلیغ جامعهء شوروی است... سرانجام شاعر یکسر به تبلیغ برنامه های استالین، از جمله سرکوب مخالفان حزبی! و بسط خودکامگی دبیر کل حزب می پردازد!! )).

    

 (( بر کشتهء ما دژخیم صد نسبت بد می داد          تو زنده شنیدستی، بر مرده زند بهتان؟ ))

 

 قبل از اینکه به این اظهارات جناب سپانلو بپردازیم، ذکر نکته ای ضروری بنظر می رسد:

دینامیسم زندگی هنری بر اساس دیالکتیک عوامل مثبت و منفی، کشمکش دائمی بین جذب و دفع، و عصیان و رکود احساسات و اندیشه، در تمامی مراحل زندگی عمل کرده و شکل می گیرد. در چنین دینامیسمی، زندگی از منطق خاص خود، یعنی عکس العمل دائمی در برابر کنش های نامتعارف (( در ذهن هنرمند )) پیروی می کند. بر این اساس، این انتظار که یک هنرمند ( در هر رشته ای ) در تمامی عمر خویش، از یک حرکت ثابت پیروی کرده و در برابر هر کنشی، یک واکنش ثابت نشان دهد، کاملا غیر معقولانه و خلاف حقیقت یک زندگی  همراه با عصیان دائمی ست.

 

 شاعر، که از زمرهء حساس ترین هنرمندان است، ممکن است که در دوره های مختلف زندگی، در برابر حوادث مشابه، عکس العمل های غیر مشابه، نشان دهد و حتی متضاد! و (( این )) هیچ تعارضی با خط سرخی که هر هنرمند، بر اساس شخصیت هنری، در عمر خویش، دنبال می کند - ندارد، چرا که اگر غیر از این بود، نه ابتکار و ابداعی صورت می پذیرفت و نه تکاملی شکل می گرفت. در چنین شرائطی، هنگام قضاوت در مورد یک هنرمند، آنچه اهمیت دارد، تشخیص همان خط سرخ، و کشف شخصیت و منش وی، در کلیت زندگی اوست، نه تفکیک مکانیکی ایام زندگی و آثار وی، که در چنین صورتی، راه به ترکستان خواهیم برد و هرگز نخواهیم توانست به قضاوتی درست، دست زنیم.

 

-         و اما دیدگاه مطلق گرا و ذهنگرا و مذهبی امثال سپانلو، درست در مقابل چنین نگرشی ست. از زوایه دید این گرایش، هیچ شیوهء برخوردی جز یکسو نگری، جزمی گری  و استنتاج مبتنی بر تجرید، وجود ندارد؛ همه چیز، یا سپید است یا سیاه، یا خوب است و یا بد، یا زشت است و یا زیبا، و قضاوت، نه بر مبنای شناخت سیر و روند شکل گیری یک پدیده، بلکه با تفکیک آن از اجزای تشکیل دهنده اش، صورت می پذیرد.

-          در چنین مکتبی، انسان از جهان پیرامون خویش جدا، و راجع به او صحبت می شود. گوئی که ما، نه با یک موجود زنده، بلکه با یک مفهوم ارزشی، روبرو هستیم! اگر این موجود معلق در بی مکان، با معیار های موجود در ذهنمان تطبیق کرد، او را تائید می کنیم، و اگر نه، وی، و یا حداقل بخش هائی از وجود او را، دور می اندازیم!! کاری که آقای سپانلو  انجام داده است، دقیقا، چنین چیزی ست.

-          

-         او، نظر به اینکه خاستگاه و خواستگاه طبقاتی، عقیده و اعتقاد و جهان بینی اش، با بینش و منش لاهوتی، در تضاد است، آسانترین راه را برگزیده است، و آن، چیزی نیست جز، دور انداختن، و کتمان بخش های اساسی زندگی شاعر انقلابی میهنمان، بی آنکه توجه کند که (( این )) زندگی و آثار ِ ابوالقاسم لاهوتی است، و نه او! و اگر با تمایلات ایشان تطبیق نمی کند، مشکل لاهوتی نیست، بلکه مشکل ایشان است، که از درک جهان پیرامون، حقیقت ِ زندگی، و درک مفهوم تاریخ، و روند آن، عاجز است!

 

- تا آنجا که به لاهوتی بر می گردد، وی در تمامی زندگی خویش، با وجود پستی و بلندی بسیار، از ایدئولوژی و جهان بینی واحدی برخوردار است. به طبقه کارگر و زحمتکشان عشق می ورزد، و قلم و قدم خویش را، در این راه، می گذارد. هرگز به طبقهء خود خیانت نکرده، و میهنش را، به عنوان بخشی از جهانی که قرار است از دست نظام پلشت سرمایه داری نجات یابد، دوست دارد. این میهن پرستی اما، برای او، ستایش جغرافیای سیاسی و نژادی! نیست، بلکه خاطراتی ست که، سراپا آمیخته با رنج و محنت و ستیز و نبرد برای رهائی ست. برای او، ازبک و تاجیک و فارس و ترک...، همه، انسان هستند، و همه، اسرای جنگل بزرگ سرمایه داری، و لایق نجات.

  

   (( پاکدل، مردمان روی زمین          از خاک امریکا، تا هند و چین    

     آنها که دوست اند، با وطن خود          تنفر دارند، از دشمن خود

     آنها که می خواهند با دل شاد          بهره بردارند از کار آزاد

     بی فرق زبان و کشور و پوست          با هم، در تامین صلح، شدند دوست

     پیمان بر علیه بیداد کردند               با هم سوگند دوستی یاد کردند ))

 

  اینچنین است که وقتی بخش هائی  از این پیکر انسانی، به رهائی دست می یابد، شاد گشته، و شعف خویش را در قالب ستایش توانائی، و عمل این پیکره، عریان می سازد:

 

    

  تو کنون، مملکت صنعت و عرفان شده ای 

     لانهء بلبل آزاد غزلخوان شده ای

 

     چشم بد دور! تماما تو گلستان شده ای

   من به گلهای گلستان تو دل باخته ام

                                                 ازبکستان، به دلیران تو دل باخته ام ...

                                                                                             

***

    

 (( شد صرف انقلاب، تماما، جوانیم          و امروز، حاضرم که ز نو، امتحان شوم ))

 

بخش سوم از مقدمهء آقای سپانلو بر دیوان لاهوتی را، اظهاراتی مضحک تشکیل می دهد، که قبل از هر چیز، بیانگر بی اطلاعی ایشان از مفاهیم نظری جامعه شناسی، ادبیات و تاریخ است. توجه فرمائید:

 (( ... با توجه به اینکه اکثر شعرهای تبلیغی دوره دوم او ( لاهوتی ) در کارنامهء هنری اش ارزش ویژه ای ندارند!، از نقل آنها - به جز نمونه هائی جهت آشنائی پژوهندگان - در این منتخبات خودداری شده است!! از سوی دیگر، نفس پژوهش نیز مربوط به رژیمی  است که در این چند ساله، تاریخ ( در مورد آن  ) قضاوت صریح و شدیدی کرده است! ... بار دیگر این نکته را راجع به محتوای آن تبلیغات یاد آور شویم که: تاریخ در بارهء ایدئولوژی لاهوتی قضاوت خود را کرده است،

    

( اگر از کیش لاهوتی بپرسی          نجات فعله و دهقان پرستد! )

 

... بنابر این ارزش آثار او نه در مفاهیم حزبی، بلکه در طرز بیان آنهاست!! )).

    

 ( هر لقمه که دادی تو به اشراف، خطا بود          برگرد از این غفلت و جبران خطا کن )

 

- نظر به اینکه پرداختن به مفاهیمی از قبیل شعر تبلیغی، کارنامهء هنری، منتخبات!، پژوهش، تاریخ و قضاوت آن، ایدئولوژی (( لاهوتی ))، مفاهیم حزبی! و طرز بیان ...در حوصلهء این نوشتار نیست و هر کدام بحث مستقل و مفصلی را می طلبد ( که صد البته اندیشمندان بسیاری بدانها پرداخته و نیازی به تکرار آنها نیست ) فقط به مساله تاریخ و قضاوت آن می پردازیم و چنین می اندیشیم که برای سپانلو و امثال وی، شیرین ترین بحث نیز، همین باشد!

    

 (( ظلم هر جا و به هر نام و به هر رنگی هست           دست سرمایه بود سلسله جنبان همه

                                                               ....

     قرنها، مفتخوران، خون فقیران خوردند          خوش به چنگ آمده این دوره، گریبان همه... ))

 

تاریخ ( در مفهوم عملی، و نه نتیجه ای نظری ) فرآیند! تبدیل انسان از موجودی وحشی، به موجودی متفکر  است (( منظور، موجودی ست  که عقل، منطق، و شعور انسانی، بر عمل او، حکومت می کند )).

 به تعبیر دقیق تر؛ فرآیند انباشته شدن دانش، و تکامل معنوی و مادی شرائط بشر، تا زمان حال! اما آنچه این تعریف را کامل می کند، عطف به زندگی ست. این فرآیند، نتیجه زندگی انسان، نه در مفهوم تجریدی، بلکه به عنوان موجود اجتماعی، و کنکاش و تاثیر متقابل او بر محیط، و محیط، بر اوست. درک این حرکت دیالکتیکی، ما را از قضاوت سطحی، نسبت به آنچه رخدادش می خوانیم، دور می سازد. رخدادها، اگر چه جزئی از تاریخند، اما تاریخ نیستند! پس نمی توانند منشاء قضاوت راجع به تاریخ باشند، اما تاریخ، می تواند منشاء قضاوت راجع به رخدادها باشد...

 

اگرچه در تشریح تاریخ، نگاه، همواره به گذشته معطوف می شود، اما کشف دینامیسم، و نیروی محرکه تاریخ، یعنی تلاش انسان برای پشت سر گذاشتن آنچه مانع تکامل معنوی و مادی اوست، جهت، و سمت تحولات را، معین می سازد.

 همانگونه که انقلاب کبیر فرانسه، می توانست در بطن خود، انقلاب اکتبر را نوید دهد، به همانگونه، انقلاب اکتبر نیز، توانست زندگی امروزین بشر را، در شرائط کاملا متفاوت با قبل از آن، بنمایاند و سمت حرکت آتی بشر را، مشخص نماید. بر این اساس است که، مارکسیستها معتقدند: تاریخ بعقب باز نمی گردد! ( چرا که تاریخ، تنها رخداد اکتبر نبوده است، بلکه همچنین، تمامی تحولات مربوط به حقوق کارگران، زحمتکشان، زنان و کودکان، تثبیت قوانین مدنی و رفاهی و اجتماعی و گسترش و ثبات آزادیهای معاصر، که پیامد این رخدادست را نیز، در بر گرفته است).

 

 سرمایه، اگر چه توانسته است نظام سیاسی بر آمده از اکتبر را نابود سازد، اما هرگز قادر نبوده و نخواهد بود که، پیامد این رخداد را نیز، از بین ببرد. چرا که آنچه تاریخش می خوانیم، بررسی روند تکامل جوامع  انسانی ست. روندی که همراه با رخدادهای ضد و نقیض، اوج و فرود، شکست و پیروزی است، ولی چیزی که محصول روند است، کامل تر شدن پدیده ای ( جامعه انسانی ) است، که دچار نقص یا نقص های! گذشته نیست، اگرچه ممکن است دچار حوادث مشابه باشد!

 

 شکست دهها انقلاب و عصیان بزرگ بشری، در دوران برده داری و فئودالی، هرگز، آدمی را به حقانیت این نظامها نرسانید، و هرگز، تاریخ، این حوادث و شکست ها را، به حساب عبث بودن آن تلاش ها نگذاشت، اما این طبیعی بود که، انسانهائی که در آنزمان می زیستند، مایوس شده، و پایان زندگی و مشاهدات خویش را، پایان تاریخ!! فرض کنند. اما همین تاریخ، نشان داد که این رخدادها، لازمهء تکامل مادی، و در نتیجه، انباشت دانش بشری، برای تغییر جامعه بوده اند، در حالیکه خودِ آن رخدادها، چنین چیزی را نشان نمی دادند! ( حداقل در زمان وقوع ).

                                                                     

***

 

سپانلو در قسمتی دیگر از همین اظهارات می گوید: (( نفس پژوهش ( در مورد لاهوتی ) نیز مربوط به رژیمی ست که در این چند  ساله!! تاریخ قضاوت صریح و شدیدی کرده است... )).

   

  ( ای آنکه شرق را به اروپا فروختی         ای بی شرف! بگو، چه خریدی به جای شرق؟ )

 

در اینجا، بهیچوجه، قصد نداریم به جایگاه حوادث دههء اخیر در جوامع سوسیالیستی، و رابطه آن با تاریخ بپردازیم، چرا که اساسا، چنین بحثی در چهارچوب نوشتار ما نمی گنجد، اما همین تاریخ مورد نظر آقای سپانلو ( یعنی روز شمار حوادث !! )، نکات ظریف و صریحی دارد، که یک مغز سالم را به اندیشه وامیدارد، از جمله اینکه، تقریبا سه ماه قبل از فروپاشی اتحاد شوروی، با حضور ناظرین بین المللی، رفراندومی در سراسر خاک اتحاد شوروی برگزار شد، و هفتاد و هشت درصد مردم، به ابقاء اتحاد شوروی، رای مثبت دادند و این آزمون، پس از هفتاد سال حکومت سوسیالیستی ، نشان دهندهء دیدگاهِ آن مردم،  نسبت به آن نظام، بود!

 

 نکتهء دیگر، سخنان رییس سازمان سیا  ( سی،آی،اِ ) درست پس از دستور! فروپاشی شوروی، توسط یلتسین، است. وی صریحا اظهار داشت: (( چیزی که امروز مشاهده می کنیم، ساده بدست نیامده است، بلکه نتیجه چهل سال کار مداوم، و میلیاردها دلار سرمایه گذاری ست...! )).

 

نوشتار خویش را با ابیاتی از ابوالقاسم لاهوتی بپایان می بریم، که خود، پاسخ کافی، به هر گونه مهمل بافی، نسبت به اوست!

 

     (( فلک، به جرم درستی، شکست قلب مرا         مگر شکستن قلب است، مزد مرد درست؟

     نمود، نام و نشانش، ز لوح هستی گم          فلک به هر جا، مرد درستکاری جست

     مرا، امید درستی، ز نادرستان، نیست!       از آنکه سنبل، هرگز، به شوره زار، نرست

     ز نادرستی، تحقیر می کند دشمن         مرا، که غیر درستی، نکرده ام ز نخست

                            درستی است مرا، دین و، از ارادهء خود

                           به سخت گیری دنیای دون، نگردم سست ))

                                                                         

***

(8-12-1377 )

                                                                                

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:17  توسط مزدک | 

(( شاملو، مرد اخلاق و آرمان ! ))

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

-شاید من، تنها اهل قلم ایرانی باشم، که نثر مصور شاملو را نخوانده است!!! تعجب می کنید؟ البته تعجب هم دارد. چگونه می توان دستی به قلم داشت و همعصر شاملو بود و قطعه ای از او نخواند؟ البته ناگفته نماند که آنقدر حرفهای این آدم، در بین روشنفکران و ادبا و نویسندگان و شعرا و فعالین سیاسی نفوذ داشت، که خود بخود، چه می خواستی، چه نمی خواستی، قطعاتی از وی را از زبان دیگران می شنیدی، و اما  واقعیت اینست که، منهم فقط از همین طریق، و البته بسیار محدود، فهمیده بودم که شاملو شاعر است! و نوشته هایش چه سبک و سیاقی دارد!!

 

شاید خنده دار بنظر آید، اما من صدای او را دوست داشتم! سالها پیش، وقتی وی اشعار خیام را دکلمه کرد، آنهم با آن موسیقی فوق العاده زیبای، اگر اشتباه نکنم، شهبازیان، و آواز پختهء شجریان، صدایش را و هنر دکلمه اش را پسندیدم و این هنرش را، به هنر دیگرش، یعنی ترجمهء محکم و خلاقانهء آثار ادبی خارجی، افزودم.

 نمی دانم! شاید شاملو هنرهای دیگری هم داشته است که بنده بی خبرم، اما همینقدر بگویم که: نفوذ او بر معاصرینش غیر قابل انکار است. او مبلغ خوبی بود، اما آنچه او را مطرح و صاحب نفوذ می کرد، این تبلیغاتی که برای خودش می کرد! نبود، بلکه کلام محکمی بود، که پشتوانه ای محکم تر، از اراده و عزم و ایستادگی وی، در برابر زورگویان، داشت.

 

شاملو، ستایشگر عشق و زیبائی بود و همدرد رنج کشیدگان، و همین سه خصیصه کافی ست تا هر کلامی را حتی اگر شعر نباشد، به شعر برکشد!

 در هیچ رابطه ای، به کسی باج نمی داد! و این خصیصه نیک، البته که بسیاری را، از جمله حاکمان و بادمجان دور قاب چین ها را می رنجاند.

 و اما یک خصوصیت خوب دیگر هم داشت و آنهم این بود که: وقتی از او می رنجیدند و می خواستند پیش پایش سنگ بیاندازند، کوتاه نمی آمد. در این موارد، سخت سمج و سخت سر بود. یک کله شق واقعی! و این سخت سری، در پایفشاری بر حقیقت، چهره ای حماسی به او می بخشید. طبیعی است که در جامعه ای که فقط خواری و ذلت، امتیاز می آورد، تن ندادن به ذلت و ایستادگی در برابر گردنکشان، اعتباری ویژه ببار می آورد و شاملو از این اعتبار، به میزان  فراوان برخوردار بود.

 

 بر خلاف آقای احسان الله خان نراقی، که شاملو را آدمی غیر اخلاقی می داند ( منظور ایشان از اخلاق؛ چاپلوسی، ریا کاری، دروغگوئی، نان به نرخ روز خوری، محافظه کاری و خصایصی از این دست است! )، بنده، وی را اخلاقی ترین روشنفکر و اهل قلم پنجاه - شصت سالهء اخیر می دانم!

 

 شاملو ، آدمی زرنگ و رند و زیرک بود و دست روشنفکرانی که هم از توبره می خورند و هم از آخور ( امثال نراقی ) را زود می خواند. به همین دلیل هم هست که جناب نراقی، حالا که وی در میان ما نیست، تا از خود دفاع کند، به وی می تازد. اگر به یاد آوریم، برخورد شاملو را با دکتر حمیدی شیرازی، آنگاه می توانیم درک کنیم که چرا امثال نراقی ها، در زمان حیات وی، جرأت گنده گوئی ، یا با عرض معذرت (( گنده گوزی! )) نداشتند !!!

 

شاملو، مردی شجاع، نترس، با اراده و محکم و استوار بر آرمانهایش بود. از ترحم بدش می آمد و آدم ذلیل را نکوهش می کرد، روشنگر بود و روشنگری را وظیفه می پنداشت. عاشق انسان بود، اما اشتباه نشود، انسان مورد نظر او از جنس آقای نراقی نبود، که موجودی آرمانی بود، که می بایست در ساختنش تلاش می شد...

 

**********

 

و اما در ابتدای سخن گفتم که، نثر مصور شاملو را (( عمدا )) نمی خواندم! بد نیست در این رابطه توضیحی داده شود:

همه خوب می دانیم که یکی از ویژگیهای اصلی شعرا، حساس بودن و تاثیر پذیر بودن ایشان است. درست بر همین اساس هم بود، که بنده سخت اعتقاد داشته و دارم، که یک شاعر، شعر معاصرین خود را نباید بخواند! اگر بخواند، نتیجه اش همان می شود که اینک پیش روی ماست!؛ غیر از چهار - پنج نفر که همدورهء خود شاملو بوده اند، تمام شعر ( به مفهوم بودلری !) چهل سالهء اخیر ایران، تکرار شاملو با اسامی متفاوت است!!!

 

 شعرا موظفند در رابطه با شعر و فنون آن و شعر کلاسیک و همچنین آثار قدما و حتی اندیشه های معاصرین خود در رابطه با ساختار شعر، تا می توانند مطالعه کنند، اما این خطائی عظیم است که پیش از دستیابی به یک شخصیت ویژه و منحصر بفرد ادبی از نظر زبان و سبک، در محصولات ادبی همدوره های خویش بغلتند.

 

 من اغلب به دوستان جوان خود توصیه می کنم که: (( تا می توانید در رابطه با شعر و ویژگیهای ساختاری آن مطالعه کنید. به شعر، از نیما تا هزار سال قبل ، زیاد بپردازید، اما شعر همدوره ها و نزدیک به دورهء  خود را نخوانید! چرا که در اینصورت، راه رفتن کبک را که یاد نمی گیرید، هیچ، راه رفتن خود را نیز فراموش می کنید.

 

خواندن شعر قدما، آسیبی به زبان شعر شما نمی رساند، که حتی به غنای واژگانی آن می افزاید و زبان شعر شما را تحت تاثیر قرار نمی دهد، چرا که بافت و ساخت آن، شکل گرفته در دنیائی سخت متفاوت با دنیای امروز شماست، ولی زبان شعر شعرای معاصر شما، همان زبانی ست که خود در حال استفاده از آنید، بدین جهت، تماس با آن، خواه ناخواه، شما را تحت تاثیر قرار خواهد داد و از استقلال زبانی، که یکی از ویژگیهای اصلی کار شاعری ست، محروم خواهد کرد! )) .

،

البته تاثیر شدید شاملو بر معاصرین اش، علتی دیگر نیز دارد، که در اینجا می خواهم به آن اشاره ای کنم؛

همانگونه که می دانید، قدمای ما، کلام را به دو نوع منظوم و غیر منظوم تقسیم می کردند. نوع منظوم را شعر گفته ( البته منظور ایشان از منظوم، بهیچوجه، تنها وزن و قافیه نبوده است، که به طریق اولی، تصور و تخیل و تصویر و اندیشه، جزئی جدا نشدنی از نظم مورد نظر ایشان بوده است ) و نوع غیر منظوم را نثر، و خود این نثر را، به انواع معمول، مصنوع و مسجع تقسیم می کردند.  بر این تقسیم بندیها، ویژگیهائی فرض بود، که مرزها را مشخص می کرد، هم برای اهل قلم و هم برای مردم معمولی.

 

متاسفانه، یکی از اتفاقات بد ادبی که در عصر حاضر، پیش آمده ( تحت تاثیر ترکیب من درآوردی شعر منثور در غرب، که صد البته در ساختارشناسی زبانهای اروپایی، شاید قابل اغماض باشد! ) و هنوز ادب پارسی با آن دست به گریبان است، اینستکه، پس از پیدایش شعر نیمائی، که تعارضی با مفهوم نظم نداشت!، و تقریبا همزمان بود با جایگزینی و تسلط قطعی (( نثر معمول )) در آموزش و پرورش، از سوئی مرزهای نظری در ادبیات گذشته در هم ریخت و از سوی دیگر مرزهای جدیدی جایگزین  آن نشد.

 به عنوان مثال، آنچه که امروز به عنوان شعر سپید، شعر بی وزن و شعر نو ارائه می شود، همان نثر مصنوع،البته در نوع خام آن!، و در بهترین حالت، همان نثر مسجع است !! در حالیکه آن را اکنون شعر می خوانند! و از سوی دیگر، نثر فاخر گذشته را به فراموشی سپرده اند.

 

 این تئوریزه نکردن فنی مرزهای بین شعر و نثر ( پس از نیما و تعدادی که در سبک او می سرودند ) منجر به شکل گیری آشفته بازاری شد که اکنون شاهد آنیم. یعنی از منظر نظری، هیچکس قادر نیست با قطعیت نوشته ای را شعر بخواند و نوشتهء دیگر را نثر! قضیه، سلیقه ای شده است و هر کس، هر جفنگ نچسبی را شعر اطلاق کرده، دیگری را متشاعر می نامد و از حق نگذریم، گناه این وضعیت را بپای شاملو باید نوشت!!

 

 شاملو با کنار گذاشتن وزن و دادن عنوان شعر به نثر مصور خویش، بانی تمامی مشکلاتی است که در این رابطه پیش آمده است. او بدلیل عدم اطلاع کافی از ادبیات کلاسیک ایران و ساختارهای نظری آن و از سوی دیگر لجاجت با کهنه پرستانی که تغییرات شگرف اجتماعی را درک نمی کردند و همچنین آشنائی با شعر منثور در غرب و کسانی همچون بودلر، رمبو و الیوت...، پای در یک کفش کرده، نثر زیبا، محکم و فاخر خود را (( شعر )) خواند! و صد البته کم از نثر مسجع ( در بکارگیری واژه های هم آوا ) و یا کلام موجز بیهقی نیز ندارد و می توان آن را و تمامی آنچه پس از او نیز بدین سبک و سیاق نوشته شده است را (( نثر مصور معاصر )) خواند، اما نه (( شعر ))!!!

 

*************

 

در پایان آنچه مختصر می توانم راجع به شاملو بگویم این است که از نظر من؛ شاملو، محقق و پژوهشگری برجسته در ادبیات عامه، مترجمی توانا، ادیبی مسلط بر نثر شاعرانه و انسانی آرمانگرا و اخلاقی بود که زندگی خود را وقف روشنگری و ستایش خرد  و روشنائی کرد! یادش گرامی و آثارش ماندگار باد!

 

(( 5/5/1383 ))     

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 2:45  توسط مزدک | 

( شاعر مردم )

 

(( متن سخنرانی در مراسم ختم سیاوش کسرائی ، گوتنبرگ سوئد ))

1374

 

( فرهاد عرفانی - مزدک )

 

سیاوش کسرائی، شاعر مردم، در گذشت...

-         هر دو در زمستان مردند، و هر دو، شاعر زمستان بودند. اسفند 1373، محمد زهری، شاعر رنجهای انسانی، و بهمن ماه 1374، سیاوش کسرائی، شاعر مردم، خود را از میان ما بر کشیدند، و بی آنکه فرصت یابند، چشم در شکوفه های بهار، به شبنم بیارایند، رخ در نقاب خاک کشیدند.

-          جامعهء کم بضاعت ادب معاصر را، توان نیوشیدن این خبر نبود. دو - سه دیگر مانده اند، تا این بار، خبر ِ دم به سکوت گرفتن کدام را، از کدام سرزمین ، بشنویم! تراژدی  ایرانی آنگاه کامل می شود که، شاعر مردم، در غربت، و جدا از مردم، در حالیکه قلبش را در کمان ِ آرش ، بر پیکان نهاده ، تا حد و حدود خاک پدران آزاده را، رقم بر صحیفهء زر زند، سر، در تابوت ِ دست ساخت بیگانه می نهد، چرا که اکنون ، دشمن ِ شقی تر و خودی، بر تختی از جمجمه های انسانی، تکیه داده، و همان با مردم می کند که، انتظار از کفتارها و گرگهای بیگانه می رود.

-          

 سیاوش کسرائی را، نیازی به معرفی نیست، هر کس آرش را می شناسد، کسرائی را هم خالق او می داند. دو نسل از فرزندان رنج و کار و پیکار و آزادی، در شاهراه تاریخ، با واژه های او: زندگی، آزادی، تلاش، عشق، میهن دوستی، استقامت، عدالت و رهائی را آموختند، و زمزمهء لب و توشهء راه ساختند.

 

 بسیاری بر او خرده گرفتند که تو شاعری، سیاست به راه خود و شعر به راه خود، روح ظریف و زیباشناس تو کجا و، عرصهء خدعه و فریب و نیرنگ کجا؟ اما شاعر مردم، هیچگاه، خود را در تارهای عنکبوتی ِ هنر برای هیچ، اسیر نساخت. نه به جدل پرداخت، نه در پی تحقیر برآمد، که او، فرزندِ عشق به مردم بود  و عاشقان مردم، جز صلاح معشوقه، به هیچ  نمی اندیشند. پس چنین سرود، این لایق هر چه از ماست، درود:

 

خاطرم، دریای پر غوغاست

یاد تو، چون سکه ای سیمین،

رها، بر آب این دریاست

 دست من د رموج و

چشمم، سوی ساحلهاست

قلب من، منزلگه دلهاست

 

شعر، برای کسرایی، پلی بود که عبور عاطفه را، به سرزمین عدالت و آزادی، میسر می ساخت. قطره قطره، از شمع ِ وجود خود کاست و بر آبدیدگی فولادِ سخن، افزود. هر شیر آزادهء سرزمین خود را، در گوشه ای از این پل، چونان تندیسی از خدایان افسانه ای، استوار ساخت. تاریکی را به تمسخر گرفت، تا صدف ِ سپیدِ ستارگان ِ فرو افتاده در اذهان ِ سرخورده و افسرده را، به آتش ِ زیر خاکستر بدل کند:

 

زندگانی، شعله می خواهد

صدا سر داد، عمو نوروز

شعله ها را، هیمه، باید روشنی افروز

کودکانم ، داستان ما، ز آرش بود

 او به جان ، خدمتگذار باغ آتش بود

روزگاری بود

 روزگار تلخ و تاری بود

بخت ما، چون روی بدخواهان ما، تیره

 دشمنان، بر بخت ما چیره

 سنگر آزادگان، خاموش

 خیمه گاه دشمنان، پر جوش

 دشمنان بگذشته از، سرحد و از، بارو

 باغهای آرزو، بی برگ

 آسمان  اشکها، پر بار

 انجمن ها کرد، دشمن

 تا به تدبیری، که در ناپاکدل، دارند

 هم به دست ما، شکستِ ما، بر اندیشند

 چشمها، با وحشتی در چشمخانه،

 هر طرف را، جستجو می کرد

 لشکر ایرانیان، در اضطرابی سخت درد آور

 دو - دو، سه - سه، به پچ پچ، گردِ یکدیگر

کودکان، بر بام

 دختران، بنشسته بر روزن

مادران، غمگین کنار در

 کم کمک، در اوج آمد، پچ پچ ِ خفته

خلق، چون بحری بر آشفته

 بجوش آمد، خروشان شد

 برِش بگرفت و مردی، چون صدف، از سینه بیرون داد

 منم آرش! منم آرش!

 سپاهی مردی آزاده

 به تنها تیر ترکش،

 آزمون تلختان را، اینک آماده!

 مجوئیدم نسب!: فرزند رنج و کار

 گریزان، چون شهاب از شب

 چو صبح، آمادهء دیدار

 

 زندگی سیاوش، در جستجو و کاوش گذشت، در کار و درس و دانشگاه و زندان و گریز و تبعید، و سرانجام در شعر، که در شعر؛ تکیه بر درخت تناوری داشت، که هر پائیز شاهد برگریزان غمگنانهء آن بود. چه بسیار آمدند و رفتند و او ماند. چه بسیار فسردند و سرخوردند و او ماند. چه بسیار بر موج نشستند و در قعر آب فرو نشستند و یا خفتند و یا در مرداب ها و باتلاقهای سکون و رخوت دم فرو بستند و به کژراههء کژراهه فتادند و او ماند. چرا که معتقد بود؛

 زندگی، آمیختهء همین زشتیها و زیبائی ها، سپیدی ها و سیاهی ها، و رخوت و جنبش هاست. هنر شاعر مردم، نمایش نمادین ِ وجه صیقل یافتهء عرصهء تلاش، برای دستیابی به سعادت انسانی است. این، همان رکنی است که او، خنده و شادی، مهر و محبت، عشق و عاطفه، رهائی و عدالت، و هر آنچه افق نگاهِ انسان اندیشمند  همواره کاویده است را، بر آن بنا می کند، تا سرایش از زندگی، و برای زندگی باشد، و چنین است که هرگز، شکست و مرگ را، به رسمیت نمی شناسد:

 

 باور نمی کند، دل من، مرگ خویش را

 نه، نه! من این یقین را، باور نمی کنم

 تا همدم منست، نفس های زندگی

 من با خیال ِ مرگ، دمی، سر نمی کنم

 

................................

 

تا دوست داریم

تا دوست دارمت

تا اشک ما، به گونهء هم، می چکد ز مهر

 تا هست در زمانه، یکی جان ِ دوستدار

 کی مرگ تواند،

 نام مرا بروبد از یاد روزگار؟

 بسیار گل، که از کف من، برده است باد

 اما من ِ غمین

 گلهای یادِ کس را، پرپر نمی کنم

 من، مرگ هیچ عزیزی را، باور نمی کنم

 می ریزد عاقبت،

یک روز برگ من

 یک روز، چشم من هم، در خواب می شود

 زین خواب، چشم هیچکسی را، گریز نیست

 اما درون باغ،

 همواره عطر باور من، د رهوا، پر است

           :::::::::::::::

زمستان سال هزار و سیصد و هفتاد و چهار خورشیدی

(( پایان )) 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 3:12  توسط مزدک | 

محمد زهری ، شاعر رنجهای انسانی

 

( فرهاد عرفانی - مزدک )

................

من از زنگار هر آئینه - بیزارم

که می پوشد،

جلای ِ روشن ِ تصویر ِ معصوم ِ حقیقت را

................

 

تجسم ِ عینی ِ انسان والا بودن، افتخاری است که نه تنها از خلق و خو و منشی انسانی ریشه می گیرد، که رابطه ای ناگسستنی با تعهدی اندیشمندانه، در مسیر حرکت شکل گیری شخصیتی هنری (( و در سراسر زندگی )) دارد.

 

 شاعر، علاوه بر جنبهء زیبائی شناسانه، در اخلاق، تبلور حرکتی انسانی، برای رسیدن به آرمانی است که، نقطهء کانونی آن، بازیابی یک ارزش، و آن تنها ارزش، هستی ِ شرافتمندانهء بشریتی آزاد، و عدالت فهم است. بر این اساس، شاعر، با حیات مردم خویش، آمیخته، و آموخته می شود، آنچنان که، جزء لایتجزای پیکر ِ حسی ِ تاریخ ِ خلاقیت ِ انسان، برای دستیابی به انسانیت، می گردد.

...........................

شما، یاران! نمی دانید،

 چه تب هائی، تن رنجور ما را، آب می کرد

 چه لب هائی، به جای نقش خنده، داغ می شد

 و چه - امیدهائی - در دل غرقابِ خون، نابود می گردید

 ولی ما، دیده ایم، اندر نهان ِ دورهء خود:

 سر ِ آزاد مردان را، فراز ِ چوبهء دار.

 

حصار ِ ساکت زندان،

 که د رخود می فشارد - نغمه های زندگانی را

 و رنجی، کاندرون ِ کورهء خود - می گدازد،

                                   آهن ِ تن ها

......................

 

 با مردم بودن، وجدان خویش را متعهد کردن به مردم، در تمامی شرائطی است که، امید و رنج و شکیبائی و مبارزه و شادی و اندوه، با لحظه به لحظهء حرکت انسان، پیوند خورده است.

 اجتماع انسانی، در عصر حاضر، عرصهء پیچیدگی های فوق العاده سیاسی - اجتماعی و فرهنگی و علمی و فن آوری است. پیچیدگیهائی که در بطن ِ آن، نابرابری، روابط ناسالم، و نبردِ نابرابر، برای رهائی انسان از استثمار و بردگی، به اشکال گوناگون، در جریان است. شاعر و شعر او، بمثابه جزئی لاینفک از این حرکت و بازتابی ست از: تمامی مفهوم زندگی و جزئیات تلخ و شیرین آن.

 ارزش های شاعر، زمانی نمودِ عینی می یابد که؛ آینه بلافصل حقیقت، و در عین حال، روشنگر ِ خلاقانهء رابطهء انسان و محیط پیرامونش باشد.

 

  (( در باغ افتخار،

بوی گلی، که باغ، در آغوش می کشید،

 بی آنکه زنده مانّد، در شیرهء گلاب

 مسموم می شود.

 

در چشم انتظار،

 در زمهریر ِ برف زمستانی

 دیوار گرم ، سینه کش ِ آفتاب تند،

 معدوم می شود.

 

 شب، بی ترانه ای و نشانی

 ناگاه

 بر این خراب ِ خواب،

 بیدار می شود

 سقف ِ سیاه ِ عرش،

     در سایهء سکوت غم،  آوار می شود

خاک صبور - بیمار می شود

 

 ای مانده تلخ و تنها، د رباغ افتخار!

 با دست بی زور -  با دیدگان کور

 آیا چه خواهی چید،

         آیا چه خواهی چید ))

 

درنگ درخویشتن - برای یافتن خویش، موقعیت، خواسته ها و آمال و... رنج ِ زیستن؛ تنگنای همیشهء شاعری است که، عشق به زندگی و مردم را، سرلوحهء بودن، و سرفراز بودن، قرار داده است. من ِ او، همیشه، من ِ نوعی است. او، مستحیل در دیگران است... در طبیعت و در هستی، و هستی، از با دیگران بودن می یابد. منش ِ او - کالبد - از نگاه عاشقانه یافته است. معشوق، همهء آن چیزی ست که، ریشه در حقیقت دارد، و حقیقت، چه یک قطره اشک، چه یک لبخند، چه یک فریاد...

 عصیان، در رگ و پی او جوانه می زند. در احساس او قد می کشد، و در اندیشهء او میوه می دهد. آنگاه، شعر، نقشی می شود از نقوش ماندنی زندگی.

 

(( هوای خانه، سنگین است و- افسرده است

 گلی بی آب - در گلدان - روی میز، پژمرده است

 صدای بوسه - یا موج طنین خنده ای ، مرده است

 غبار آینه ، پوشیده راه ِ جلوه های پاک را - بر خویشتن

 چراغ سقف ، لرزان است - از تشویش

 ورقهای کتاب ِ نیمه بازی، منتظر مانده است - دست آشنائی را

 

..............................

 

 چه آزاری ست - در این لحظه ها و یادها، بیگانه بودن -  با شکیبائی

 چه آزاری ست - تنهائی ))

 

 بی شک، محمد زهری، شاعر رنجهای یک ملت، و، شاعر رنجهای انسانی ست. هنرمندی متعهد، که تعهد - در ضمیر انسانی اوست، نه در ارادهء مصلحت جویانه اش!

 

 شعر او، همان شعر نیماست، با همان غنای اندیشه. اما او، با تکیه بر تجربهء نیما، در شکل هنر خود، گامهائی فراتر نهاده است. او همه چیز، از اندیشه و احساس و تخیل و تصویر و آهنگ را، به خدمت گرفته است، تا تصویرگر ِ دردها و چراهای انسان باشد، و در این راه، چه پر شور و بی ادعاست، این بزرگمرد ِ شعر معاصر!

 

.....................................

طلسم پاسداران ِ فسون - هرگز نشد کارا!

 کسی از ما:

 نه پای از راه گردانید،

 و نه - در راه ِ دشمن - گام زد

  و این برفی که می خندد - به روی بامهاتان

 و این نوشی که می جوشد - درون جامهاتان

گواه ِ ماست - ای یاران!

 گواه ِ پایمردی های ما

گواه ِ عزم ما، کاز رزمها - جانانه تر شد.

 

       ::::::::::::::::::::::::::

 

(( 26/11/1372 ))

(( نیشابور ))

 * تمامی اشعار، از کتاب (( راهیان شعر امروز )) داریوش شاهین (( 1358 ))، انتخاب شده است

* همهء اشعار از: محمد زهری است. 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 2:5  توسط مزدک | 

انحطاط ادبی !

 

( نقدی بر داستان (( آئورا )) نوشتهء کارلوس فوئنتس )

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

- کاری بس دشوار و طاقتفرسا است، حقیقت پلشت یک اندیشه را، در لایه شیرین واقعیتی دستمالی شده، پیچاندن! و الحق، که آقای کارلوس فوئنتس، از پس این کار، خوب بر آمده است؛ (( آئورا )).

....

 

داستانی نگاشته می شود، و به حجم اوراق سیاه آن، پی نوشته ای، تا توجیه کوزه ای شکسته و آبی ریخته شده باشد...

 با نویسنده ای تازه کار روبرو نیستیم. اگر گوشی دستمان باشد، او یک سیاستمدار تحصیل کرده، از طبقهء نجبا، و یک سفیر است ( یا بوده است ). اما گفتن این نکته چه ضرورتی دارد؟ پاسخ این پرسش را به پایان نوشتهء خویش حواله می کنیم!

 

***

 

داستان آئورا با یک فرض آغاز می شود، فرضی که قرار است بر پایهء آن، حوادث محتمل الوقوعی صورت پذیرد. حوادث و ماجراهائی که بوقوع نپیوسته، ولی نویسنده، با قهرمان فرضی خود، به سراغ آنها می رود.

 زمان آینده، قالبی است که تردید و اشتیاق لازمه را، در خواننده، برای مطالعه داستان، فراهم می آورد: مردی جوان، تاریخدان، مسلط بر زبان فرانسه، اما بیکار، در رستورانی نشسته، که چشمش به یک آگهی در روزنامه می افتد. این آگهی، مردی با شرائط فیلیپه مونترو (قهرمان داستان ) را، به استخدام دعوت می کند. قهرمان، در خیال، خود را به جای فرد استخدام شده قرار می دهد، و به استقبال ماجراهائی می رود، که تا پایان داستان ، خواننده، با آنها درگیر است، بدون اینکه حتی فرصت یابد، یکلحظه، از آقای کارلوس فوئنتس بپرسد؛(( چرا قهرمان او، همانطور که در ابتدای داستان فرض شده ، انعامی روی میز نمی گذارد و به سراغ کار مورد نظر نمی رود، بلکه براساس خواستهء نویسنده، و در حالیکه به چهار هزار پزو حقوق در ماه می اندیشد، در رویاهایش، نه به دنبال کار ( که انگیزه اصلی قهرمان داستان است )، که به سراغ ماجرای عشقی افسانه ای می رود؟)).

 

نمی خواهم درگیر تناقضات بسیار بزرگ ماجرا شوم، که بصورت جدی ساختار داستانی آئورا را زیر سوال برده اند، بلکه هدف، در آغاز، این بود که، نشان دهم درستی این جملات لوکاچ را: (( اگر نویسنده ای برای موضوعش، وقایع ظاهری بسیار بزرگ...، را به جای غنای درونی موجود در تکامل ویژه عوامل ...، بکار گیرد، نمی تواند از مهارت خود استفادهء لازم را ببرد )). (1)

 

و اما بپردازیم به متن داستان؛ (( فیلیپه مونترو ))، که در همان ابتدا، جای خود را به عنوان قهرمان اصلی، به آئورا (( دختر برادر پیرزنی اشرافزاده )) می دهد! توسط راوی ( که هدایت کننده ای همه چیز دان است و از همه وقایع آینده مطلع است )، بطرف منزل پیرزن (( مادام کونسوئلو ))،  و در واقع کار فرما می رود، به این امید که، یکی - دو ماه مشغول کار خواهد شد، و از این رهگذر، چهار هزار پزو نیز، بدست خواهد آورد.

 

آقای فوئنتس، خیلی زود، با توصیفات کش دار از در و دیوار و پنجره و نور و پله ها و اتاق ها، سعی می کند فضای بوف کوری لازم، برای مطرح کردن آنچه در ذهن دارد را، فراهم نماید. توصیفاتی که می آیند، نه بدان جهت که نیاز توالی حوادث را پاسخگو باشند، بلکه حضور این صحنه ها، صرفا، برای پر کردن فضای خالی تسلسل طبیعی علت و معلولی در داستان زندگی است. چرا که شخصیت ها دست به عمل می زنند، بدون اینکه در پس زمینهء ذهنی و عینی زندگی خویش، دارای هیچگونه انگیزهء مشخصی باشند.

 

 فیلیپه مونترو، با کار خود آشنا می شود؛ قرار است خاطرات و دست نوشته های ژنرال (( شوهر متوفی مادام کونسوئلو )) را نظم و ترتیب دهد و تصحیح کند و آنها را برای چاپ آماده نماید. هر چند تا پایان داستان، انگیزهء اصلی بیوهء ژنرال، از این کار، مشخص نمی شود و خواننده، تا پایان، با این سوال روبروست که: چطور مادام کونسوئلو، پس از گذشت دهها سال از فوت همسر، به این فکر افتاده است؟...

 

 حقوقدان جوان، در همان ابتدای کار، متوجه حضور دختر خانم ِ زیبائی، با چشمان سبز، بنام آئورا می شود. این دختر خانم، ضمن زندگی با مادام ، کارهایشان را نیز انجام می دهد. از جمله، خدمات لازمه برای زندگی موقت کارمند جوان، در منزل مادام.

 

هر کس دستی در ادبیات داشته باشد و یا حتی خوانندهء علاقمند آثار کلاسیک باشد، در همان صحنه های ابتدائی کتاب، احساس می کند، با ماجرا و شخصیت هائی روبرو است که، قبلا در جائی، راجع به آنها، چیزهائی خوانده است و البته اشتباه هم نمی کند، چرا که شخصیت هائی چون مادام هاویشام، استلا، و پیپ،  در رمان بزرگ چارلز دیکنز ( آرزوهای بزرگ )، اینبار از آستین آقای فوئنتس در آمده اند، تا سوژهء کهنه و رنگ و رو رفته ای را، جلای تازه، ببخشند!

 

بتدریج، ماجرای تنظیم خاطرات ژنرال فراموش می شود، و حقوقدان جوان، ضمن اینکه در فکر سر کیسه کردن پیرزن است (... در این فکری که باید تا آنجا که می شود کار را به درازا بکشی، اگر بتوانی دست کم دوازده هزار پزو پس انداز کنی، می توانی یکسال تمام به کار خود بپردازی ... ) (2)، یک دل نه، صد دل، عاشق پاکباختهء آئورا می شود. عشقی، که در تمام ماجرا، هیچ پایه و اساسی، بجز (( چشمان سبز ))، برای آن تصور نمی شود.

آنچه نویسنده در توصیف آن می کوشد، صحنه سازیهائی، برای ماجراهای عاشقانه ( بخوان جنسی !) است، و آنچه خواننده در تمامی داستان نمی تواند دریابد، این است که، چگونه آقای کارلوس فوئنتس، برای آن فلسفهء عمیقی! که در پی نوشت سی - چهل صفحه ای پایان کتاب مدعی آن است، چنین ظرف حقیر و کوچک و کج و معوجی را انتخاب کرده است؟

 

داستان، در توالی ِ مغازلهء شبانهء فیلیپه و آئورا، و اشارات گذرا و  کوتاه فیلیپه، در ارتباط با خاطرات ژنرال، طی می شود، تا اینکه به ناگاه ( بدون پی ریزی هیچ مقدمه ای توسط نویسنده )، فیلیپه، متوجه حضور پیرزن ( مادام کونسوئلو )، بجای آئورا، در رختخواب خود می شود!

 

 در این مقطع،  دوشخصیت داستانی مستقل (( آئورا و مادام کونسوئلو ))، در هم حلول می کنند، تا آنچه مورد نظر آقای کارلوس فوئنتس است، صورت حقیقت بیابد، یعنی همان فلسفه ای که قرار است خواننده، مثل آقای فوئنتس، به آن ایمان بیاورد؛ (( اعتقاد بدوی انسان به تناسخ و زندگی جاودانی و بیم از مرگ، که هستهء اصلی رمانتی سیسم ورشکستهء دوران انحطاط بورژوازی است )).

 

 نویسنده فراموش می کند که: زبان، فضا، شخصیت ها، و هر آنچه را که در ترکیب داستانی خویش بکار گرفته، ابزاری برای ساخت یکدست یک روایت  واقعگرایانه بوده است. فضای ذهنی و افسانه آمیز پایان داستان، در تناقض آشکار با  کل ماجرا قرار می گیرد.

 

 البته نکته ظریفی که باید مورد تامل قرار گیرد، ترفند رندانه نویسنده، در آغاز ماجراست، که بدان اشاره رفت؛ بیان فرضی وقایع! به تعبیر دیگر، او قادر است در برابر هر پرسشی راجع به این تناقض، به فرضی بودن کل ماجرا اشاره کند.

 اما این دلیل، بسیار سست و بی بنیاد است! بر این  اساس که: شیوهء بکار گیری (( زمان ))، تنها و تنها، یکی از عناصر شکل دهندهء ریخت شناسی ماجراست، که اگر در هماهنگی با زبان، شخصیتها، و حوادث، و پس زمینه ء روانکاوانهء فضای وقایع نباشد، به سبک ( شکل و شیوهء بکارگیری عناصر داستانی )، ضربهء اساسی وارد می کند.

 

 عدول آقای فوئنتس، به عنوان یک نویسندهء کارکشته! از این بدیهیات، نه به دلیل ناآگاهی، بلکه بخاطر فراموش کردن این اصل مسلم است که: مهارت ادبی، قادر به  ایستادگی در برابر حقیقت زندگی نیست! اگر آرزوهای بزرگ، و یا بوف کور، در ذهن دیکنز، و هدایت، شکل می گیرد، ایمان به حقیقت،  و درستی ِ زندگی انسانی (( ... و فراموش شده در لابلای چرخ دنده های یک واقعیت پلشت )) است، که منجر به پی ریزی خلاقانهء آنها می شود ، نه پشت کردن به آن!

 

 و اما فوئنتس، در این داستان، چه می خواهد بگوید؟ او برای خواننده اش چه ارمغانی آورده است؟

 نظر به اینکه داستان، در رساندن پیام به اصطلاح فلسفی نویسنده، عاجز مانده است، ایشان، خود (( با توجه به این ضعف ))، به توجیهی به اندازهء تقریبا حجم کتاب ( نسخه فارسی ) می پردازد.

 چکیدهء آنچه ایشان می گویند چنین است: (( آنان تا یکدیگر را نابود کنند، به یکدیگر نیاز داشتند ( در تفسیر یک فاجعهء دریائی ص 90 )، ... تو دیگری هستی! چنین بود رویت پنهانی من از دیدار بونوئل، ... زخمی دردناک که احساس نمی شود... شادکامی طلب شده - شر حاضر - که نام عشق بر خود می نهد، اما بیش از هر چیز تمنا بود، ... هیچکس نباید  به فردا امید بندد، در آدمی - بیرون از بطالت - همه درد است! ، سرچشمهء واقعی آئورا را کشف کردم ... در تمنا، زیرا تمنا، بندرگاه مبدا و نیز مقصد نهائی این داستان است ... )).

 

 با این جملات مشعشع و طلائی! آقای کارلوس فوئنتس، خوانندهء خود را به کدام سو هدایت می کند؟

 اگر نگاه خود را متوجه وقایع ادبی - تاریخی و فلسفی دوران نگارش داستان کنیم ، پاسخ را در خواهیم یافت؛ آئورا در زمانی نگاشته می شود که، اگزیستانسیالیسم سارتر و برآمد ادبی آن، در آثار خود  او و امثال  آلبر کامو، دوران عروج و سقوط خود را پشت سر گذارده اند.

 فوئنتس، در فاصله ای بسیار عقب تر از قافله ، به نشخوار پس ماندهء انحطاط اندیشه و ادب، در غرب، نشسته  است. اندیشه و تفکری که معتقد بود: تعقل و هستی، یکسره بیهوده است و آن را غایتی نیست، انسان در دایرهء بی هدفی سرگردان است و جز به نیستی، راه به هیچ کجا نمی برد، هنر اهداف خود را باید در خود بجوید  و ... امثال این تفکرات، که در مجموع، ادبیات را به سوی اندیشه های مالیخولیائی، بیگانه با زندگی، انباشته از یاس و تباهی، و مخصوصا، جستجوی خوشبختی در افسانه های ذهنی هدایت می کند.

اگر جملات کارلوس فوئنتس را، با آنچه ذکر شد، در کنارهم نهیم، نتیجه اش، مطمئنا، داستان آئورا خواهد بود. اما نویسنده، برای اینکه خویش را مبرا از هر گونه گناهی معرفی کند، به دستاویزی گنگ و مبهم دست می یازد (( سنت ادبی ! ))، و برای اثبات نظر خویش، به ذکر نمونه هائی در تاریخ ادبیات متوسل می شود، از جمله؛ خانه در نیزار نوشتهء اوئدا آکیناری، قصه های توگی بوگو نوشتهء هیوسوئی شی، زندگی نامهء شائی آئی به قلم تسین تنگ سین هوا ( نویسندهء چینی ) و حتی از پوشکین و دیکنز و هنری جیمز نیز نمی گذرد... و اما چرا؟

 تنها برای اینکه به اثبات نظر خویش، که غیر مستقیم در جملات  ذیل بیان گردیده، بپردازد: (( آیا کتابی بی پدر، مجلدی یتیم  در این دنیا وجود دارد؟ کتابی که زادهء کتابهای دیگر نیست؟ ... آیا خلاقیتی بدون سنت هست؟ و.. )).

 

او از ما می خواهد جواب آری به ذهنیت او دهیم، تا همزمان، به افسانهء تکرار زندگی و خوشبختی در ورای واقعیت موجود نیز، پاسخ مثبت داده باشیم. ما نیز  به پاسخ ِ پرسش او( وجود خوشبختی در ورای واقعیت موجود ) جواب آری می دهیم، اما نه به معنا و مفهومی که مورد نظر آقای فوئنتس است( عالم هپروت ! )، بلکه بدانگونه که منطق زندگی، و حقیقت ادبیات، پاسخ داده است!:

 هر خلاقیتی، لزوما، بدعتی در بیان اندیشه است،  همان بدعتی که، در طی زمان، بدل به سنتی ادبی، یا میراثی فرهنگی، در شکل، می شود، اما در نفس ِ نوع ِ تفکر، تکرار ناپذیر است، که اگر چنین شد، دیگر خلاقیت نیست، که تنها، پایبندی به شکل است.

 

 به معنی دیگر، شما مجاز  هستید، با زبان خود، از عشق سخن بگوئید، اما مجاز نیستید، رومئو و ژولیت و لیلی و مجنون را تکرار کنید!. این دومی را تقلید می نامند، و تقلید ، نه سنت ادبی، که انحطاط ادبی است! چرا انحطاط؟ به این دلیل ساده که: ضایع کنندهء نقش اصلی ادبیات (( یعنی عنصری تعیین کننده، نقش دهنده، معنا پذیر و معنا دهنده )) (3) است، و حضور انسان ِ حاضر را ندیده می گیرد!

 

 به آغاز سخن  باز می گردیم، احتمالا، خواننده، پاسخ سوال مطروحه در مقدمه را، باز یافته است؛ آری!، آقای کارلوس فوئنتس، به عنوان سیاستمداری نویسنده، درست در مقابل ادبیات مردم، و اهداف عالی هنر ایستاده است!، اهدافی که متبلور در بالندگی، زیبائی، رهائی از خرافات، و جستجوی حقیقت زندگی و خوشبختی، در همین جهان خاکی است، و از تحمل ِابتذال حاضر ، بمثابهء تکرار ِ گریز ناپذیر ِ واقعیت ، بیزار است!

***

 

(( اردیبهشت 1375 ))

 

 

1- نگرشی بر واقع گرائی بالزاک، استاندال، زولا (( گئورکی لوکاچ )).

2- داستان آئورا  صفحه 40 - کارلوس فوئنتس.

 3 - رد تئوری انفعال - نقدی بر نظریه ماریو وارگاس یوسا (( فرهاد عرفانی )) * روزنامه توس.

 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 3:9  توسط مزدک | 

رد نظریهء انفعال

(( نقدی بر نظریهء ماریو وارگاس یوسا ))

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

 

  چندی پیش، مقاله ای از آقای رامین جهانبگلو خواندم که عنوان آن این بود:(( دموکراسی بنا به تعریف، نهادی؟ خود بنیاد است! ))

 در مورد مقالهء ایشان، که سراپا کلی گویی، مغلطه و تناقض بود، حرفی نیست و در جای آن اگر لازم باشد، پاسخی مناسب داده خواهد شد. اما آنچه من را وادار به نگارش کرد، نقل قولی است که ایشان، از جناب ماریو وارگاس یوسا (( د رانتهای نوشته شان )) آورده اند:(( ...امروزه جوهر ادبیات، دیگر، قیمومیت توده ها نیست!! بلکه اندیشمندی و جسارت و خلاقیت است )).

نظر به پیچیدگی و تنوع اشکال موضوع های مطروحه در زندگی بشر امروز، شاید سردر گمی (( آنهم در بین جوامعی که هیچگاه در چهارچوب نظم انسانی صاحب هویت نگشته اند )) امری طبیعی به نظر رسد.

 

 ادبا و نویسندگان امروزی(( چه بخواهند و چه نخواهند )) برای رسیدن به منظور و هدف های خود، باید از مجاری سیاست ، اقتصاد و اجتماع، و حتی دانش گسترده و فن آوری، عبور کنند. راهی دشوار و رسالتی سنگین است که انسان در جهان کنونی، هم حضور خویش را معنی نماید، و هم به حضور ادبیات، معنا دهد. بر این اساس، اکنون ادبیات، مفهومی جامع است و محیط بر روابط انسانی، و غایتِ نگاه آن، رساندن انسان به حضوری است که: تعیین کننده، نقش دهنده، معنا پذیر و معنا دهنده باشد.

 

 در هر کار ادبی، دو مرحلهء تفکیک پذیر وجود دارد الف: انگیزه، ب: فرآیند عمل.

 الف: انگیزه، تمامی مراحل آگاهی، خود آگاهی، اندیشه و بینش را در بر می گیرد، در این مرحله، انسان به تعیین موقعیت خویش می پردازد و رابطهء این موقعیت را، با جهان پیرامون، می سنجد. هر گونه تعارضی در این مرحله، حرکت خود بخودی لازم برای خلق یک واحد بسته ( ادبی یا هنری ) را فراهم می آورد.

 

ب: فرآیند عمل، شامل کلیهء نظامهای ساختاری، برای ایجاد یک نوع ادبی است. از تعیین نوع ادبی گرفته، تا خلاقیت، و عمل حس بخشی، و حتی شکل به کار گیری زبان در عرف زبان شناسی، و قواعد روان شناختی انسان .

 

 بر این پایه، می توان اذعان داشت که: یک نویسنده در مرحلهء انگیزه، چه بخواهد، چه نخواهد، آمیخته و آموختهء محیط انسانی، و روابط و ضوابط حاکم بر آن است. او در آن جاست که انگیزه های لازم برای حرکت را به دست می آورد و هم در آن جاست که مخاطبین خویش را انتخاب می کند و همچنین، مخاطبینی خاص، او را انتخاب می کنند. در این مرحله، عاملهای محیطی نقش تعیین کننده دارند و نویسنده بدون این عوامل، هرگز قادر به برداشتن گام اول درجهت خلق یک اثرادبی، نخواهد بود.

 

 و اما در فرآیند عمل، عامل محیطی و عامل ادبی به یک اندازه می توانند تعیین کننده باشند. تاثیر هر کدام و گسترهء نفوذ هر یک بستگی به نیروی بالقوهء نهفته درعامل دارد.

 

 همان گونه که می دانیم، تاثیر ادبیات بر زندگی بشر و نقشی که به عهده گرفته است، همواره تاثیر و نقشی غیر مستقیم بوده است. تاثیر ادبیات در زمانی طولانی، گاهی وقت ها بسیار کند، و بیشتر در حاشیهء عمل اجتماعی انسان، قرار داشته است. اما این تاثیر، همیشه عمیق، و در درازمدت، تعیین کننده بوده است.

 رابطهء تنگاتنگ هنر و ادبیات، همواره باعث شده است که مخاطبین آن، به راحتی و در کوتاه مدت، نتوانند  به هسته ها و جوهر اصلی این شیوهء نگرش دست یابند، اما در این که همواره بشر به ادبیات، و ادبیات به بشر نیاز دارد، شکی نیست.

 

 آن چه آقای ماریو وارگاس یوسا به آن اشاره دارند؛ (( اندیشمندی و جسارت خلاقیت ))، نوعی مغلطه در مفهوم ادبیات و علت وجودی آن است.

 هیچگاه یک فرض غلط، نتیجهء درست نمی دهد. به بیانی: برای رسیدن به استنتاجی منطقی، عبور از مفروضاتِ صحیح، لازم، و غیر قابل انکار است.

(( اندیشمندی ))، به انگیزهء ادبی، و (( خلاقیت ))، به عمل ادبی باز می گردد . قسمت اول ( انگیزه ) همان گونه که ذکر شد، بازگشت به رابطهء نویسنده و اجتماع دارد، و خلاقیت، به سرشتِ آموخته شدهء مفروض در وجود هنرمند. بر این اساس، قسمت دوم جمله های ایشان ( اندیشمندی و جسارت خلاقیت )،  قسمت اول این ادعا؛ ( امروزه جوهر ادبیات دیگر قیمومیت توده ها نیست ) را، نفی می کند و با آن تعارض دارد.

 

ادبیات (( هیچگاه ))، مستقیم و غیر مستقیم، ادعای قیمومیت توده ها را نداشته و ندارد. اگر منظور ایشان اشاره به رسالتی است که بعضی سبک ها مانند واقعگرائی و واقعگرائی اجتماعی برای ادبیات قائلند، که (( این ))، نفی ِ منظور ادبیات، و علت وجودی آن، نیست. همانگونه که تمامی نوشته های ادبی، در هر قالبی، ( از سروده های زرتشت گرفته، تا ایلیاد و اودیسهء هومر و بهشت و دوزخ دانته و دن کیشوت سروانتس و جنگ و صلح تولستوی و صد سال تنهائی گابریل گارسیا مارکز ) و با هر زبانی، هر یک ادعا و افتخار دارند  که توانسته اند زبان ِ حال ِ ( دیدگاه ها، پیچیدگی ها و مسایل ) انسان در مقطعی، و یا حتی دورانی طولانی از حیات او باشند.

این افتخار همواره برای ادبیات باقی خواهد ماند که از انسان و برای انسان  است!

 تصور نگارنده اینستکه؛ مطرح نمودن این گونه نظرها، در این مقطع خاص از حیات سیاسی - اقتصادی انسان، و در زمینهء ادبیات، چیزی جز تئوریزه کردن انفعال، و سرخوردگی جامعهء غیر مسئول سرمایه داری لگام گسیخته، نیست. نوعی لیبرالیسم منحط، که زیر علم بت شکنی، و ایجاد فضای باز، سعی در حفظ و حراست ِ بت های موجود دارد!

 

(( 22/3/1374 ))

 (( نیشابور ))  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 1:52  توسط مزدک | 

مبانی نظری شکل در شعر

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

-گرایش به مبانی نظری ِ پدیده ها، در تشریح ابعاد هنر، از آن روست که گام به گام، عمل هنرمندانه را در تطیبیق بر زمان و مکان قرار داده، آنها را ضابطه بندی می کند و پله پله از دایرهء حدس و گمان و سلیقه مطلق، خارج می سازد.

 این شیوهء برخورد، هیچ گونه تنافری در نمودهای خلاقانه ایجاد نمی کند، چرا که  هر عمل خلاقانه، مبتنی بر قانونمندی هائی است، که شرائط لازم را برای خلاقیت، فراهم آورده است.

 .... 

شعر، همانند هر پدیدهء دیگر، پیرو هستی شناسی تشریحی است، چرا که زائیدهء ذهن خلاقانهء انسان و تابعی از قوانین حاکم بر فیزیک و روان اوست. همانند هر کالبدی، دارای بطنی است و مانند هر شکلی، پیرو موضوعی ( منظور از شکل یا فرم در اینجا (( مدل )) نیست، چرا که مدل پیرو سبک است و سبک پیرو روشهای پذیرفته شده، تابع شخصیت و یا دیدگاه گروهی است ) در حالیکه شکل، پیش از اینکه پیرو یک مدل باشد، پیرو انگیزه ای است که اساسأ علت وجودی آنست، یعنی حرفی که قرار است گفته شود!