سرگذشت مه آلود!

 

 

 

 

 

سرگذشت مه آلود

(( شاعر شیره ای ، مداح  حرفه ای ! ))



فرهاد عرفانی مزدک





جاذبهء شخصیتی و اندیشه بزرگان شعر ایران، گاهی آنچنان زیاد بوده است، که ما را از کنکاش در ابعاد زندگی این افراد، و چرائی کردار گوناگون ایشان، در عرصه های مختلف، دور کرده است. بعنوان مثال، ما همواره در بررسی تاریخ ادبیات ایران، با تخطئهء فرخی سیستانی یا قا آنی بعنوان افرادی مداح، روبرو بوده ایم، اما کمتر به چرائی مداح شدن این افراد، برخورده ایم.
گاهی نیز بسیار ساده پذیرفته ایم، که بخشی از شاعران، درباری و مداح باشند، و بخش دیگر، (( معترض ))، و در فقر و بیچارگی، کله پا شوند.


و اما حقیقت چیست؟ حقیقت اینستکه؛ داشتن یک زندگی معمولی، همراه با آرامش، در سرزمینی بنام ایران، هماره مشکل بوده است، چه رسد به اینکه در چنین سرزمینی، بخواهی بار ِ یک اندیشه را نیز بدوش کشی و حاضر نیز نباشی که به قدرت حاکمه باج بدهی.

بغیر از مقاطعی کوتاه، شاعر و نویسندهء ایرانی، در سراسر تاریخ دراز این سرزمین، هماره مجبور بوده است، در سخت ترین شرائط از نظر اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ( و پس از ورود اسلام به ایران، از منظر فرهنگی ) بسر برده و به تنهائی، بار ِ خلاقیت، تولید فرهنگ، و انتقال اندیشه و هنر را، از نسلی به نسل دیگر، بدوش کشد!


چه بسیار بوده اند شاعران بزرگ و با استعدادی که در زیر چرخ دنده های فقر، خرد شده و به باد فراموشی سپرده شده اند. چه بسیار شاعران ِ بزرگ ِ شورشگر و گردنکشی که، در زیر تیغ تیز جنایتکاران و حاکمان وحشی، گرفتارآمده، یا سر به راه آرمان انسانی خود داده، یا تن به خفت سپرده، ذلت را، به مدح نشسته اند!


در تاریخ سه هزار سالهء اخیر ایران، حتی برای مدتی کوتاه، مشکل می توان دوره ای را دید که، شاعر ایرانی، آزادانه بتواند دست بقلم برده، آنچه را در دل و سردارد، به زبان آورده و مکتوب گرداند. او همواره از جهات مختلف تهدید می شود، به زندان می فتد، شکنجه می شود، بر دار به رقص اش می کنند، پوستش می کنند و می سوزانندش، حکم ارتداد می دهندش... تبعید می شود، ... از کار بیکار شده، کتک می خورد و خوار می شود! تو گوئی قرار است او سنگ زیرین آسیاب تاریخ این سرزمین باشد!
دیوار او از همه کوتاهتر است. هر که از راه می رسد، اول مشت بر سر او می کوبد!! در هرم فرهنگ (( ضعیف کشی ))، در پائین ترین سطح قرار دارد... و تنها زمانی از او یاد می کنند که در گور خفته باشد، آنهم اگر بلند اقبال باشد و از وی، چیزی به کسی ماسیده باشد!


از جملهء این شاعران، که به معنای واقعی، حال رقت انگیزی داشت و گاهگاهی حس ترحم و نفرت را، همزمان، در انسان بر می انگیخت، محمد حسین بهجت تبریزی، متخلص به (( شهریار )) بود!

شهریار، به معنای واقعی کلمه ، شاعری بدبخت و بیچاره بود! بیچاره از اینجهت که خودش هم تا آخر عمر نفهمید که چکاره است؟! کسانیکه با شعر و زندگی او و شخصیت احساساتی و حس لطیف و دوست داشتنی اش، از نزدیک آشنایند، می دانند که وی، تا چه حد ظریف و شکننده بود و آماده برای بالا بردن پرچم سفید!

شهریار، نماد و نمونهء شاعری است که، در تنگنای فشارهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی، آنچنان مچاله می شود که کیستی خویش را بطور کامل از دست داده و تبدیل به موجودی قابل ترحم می شود! موجودی که قدرت حاکمه، اول وی را لِه و خمیر می کند، سپس به شکلی که خود می خواهد ، در می آوردش، پس از آن، به ستایش ساخت دست خود می پردازد! از وی مجسمه می سازد، آرامگاه برایش برپا می کند و برای سالگردش، مراسم باشکوه! می گیرد و سطحی ترین مداحی های بی ارزشش را، بعنوان شعر ناب! به خورد خلق الله می دهد!...
و از همه خنده دارتر، تعیین روز تولدش، بعنوان روز ملی شعر و ادب؟! است، آنهم در سرزمین بزرگان شعر و ادب جهان و کسانی از زمرهء رودکی و فردوسی و خیام و نظامی و حافظ و سعدی و ناصر خسرو ومولوی و عطار و سنائی و صائب و ... هزاران ادیب برجستهء دیگر.

ببینید خود او راجع به بزرگترین حماسه سرا و شاعر جهان، حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی چه می گوید؛


توفنده از او حميت و احساسات
داننده راز انفجار كلمات
افتاده به روي نقشه‌هاي جنگي
فرمانده جنگهاي فرهنگي ماست
خلاق غرور قوميت ما
او شاعر ايده آل ما فردوسي است
(ديوان ـ‌ج 2 ـ ‌1116)

..........................................

او
شاعر قهرمان ما فردوسي است
او را قلم آن كرد كه شمشير نكرد...
او كاخ زبان پارسي كرد بلند ...
او شاعر ايده‌آل ما فردوسي است
تصوير كند عشق و فداكاري‌ها
والا منشي‌ها و فداكاري‌ها
تصوير كند مفاخر ايران را ...
(همانجا ـ ص 1118)

............................................

دنيا همه يك دهن به پهناي فلك
بگشوده به اعجاب و به تحسين تمام
با هر چه زبان و ترجمان دل و جان
در گوش تو با دهان پر مي‌گويند:
فردوسي و شاهنامه جاويدانند
(همانجا ـ 1121)



و اما در سوی دیگر ِ این شخصیت سازی واژگونه از شهریار، کسانی قرار دارند، که پلشتی های اندیشهء نژادپرستانهء خویش را، در پشت نام و زبان مادری وی، پنهان کرده، از او چیزی می سازند، که به هرکسی شباهت دارد جز شهریار! کسی که همواره به ایرانی بودن خود افتخار می کرد و بزرگان شعر و ادب پارسی را می ستود!



تو همايون
مهد زرتشتي و فرزندان تو
پور ايرانند و پاك آئين نژاد آريان
اختلاف لهجه مليت نزايد بهر كس
ملتي با يك زبان كمتر به ياد آرد زمان
گر بدين منطق ترا گفتند ايراني نه ايي
صبح را خواندند شام و آسمان را ريسمان

( ديوان ـ ج 1 ـ ص 352)

......................................

اين قصيدت را كه جوش خون ايرانيت است
گوهر افشان خواستم در پاي ايران جوان
شهريارا تا بود از آب، آتش را گزند
باد
خاك پاك ايران جوان مهدامان
(ديوان ـ ج 1ـ ص 365)

..................................

در قعر هزار سالهء غار قرون
از كشور يادهاي يك قوم اصيل
كانجا قرق غرور قوميت اوست
يك منظره شكوهمندي خفته است
يك دورنماي دلفروز تاريخ
ايران قديم!
(ديوان ـ ج 2 ـ ص 1115)


بازماندگان و نوادگان سلطان سنجر، چنگیز و هلاکو و تیمور و خونخوارانی از این دست، که در کشور های همسایه و انگلیس و آمریکا لانه کرده اند، از میان هزاران بیت شعر زیبا و دلکش و عمیق شهریار به زبان پارسی، به یک شعر آذری وی، که بگفتهء خودش (( آنرا برای کسانی سروده است که بیسوادند و قادر نیستند فارسی را بفهمند و حافظ بخوانند ! )) آویزان شده، حیدر بابایه را تبدیل به بیرق عثمان می کنند، تا سیاست کثیف و ضد انسانی و استعماری خویش را، ملبس به نام شاعر دردمند روزگار کنند، تا بلکه برای خویش، و حرکت ضد ایرانی خویش، آبروئی بخرند و مردم ایران را بر علیه یکدیگر تحریک کنند!

حکایت شهریار، حکایت غریبی ست! حکایتی ست که آب به چشم آورده، دل را به درد می خواند! شاعر و انسانی، که مچاله شده و خرد می شود و از عاشقی شوریده، به مداحی لهیده تبدیل می گردد! کسی که یکی از زیباترین اشعار پارسی در مورد (( پدر )) را سروده است، تبدیل می کنند به شاعری که زمخت ترین مدح را در مورد هاشمی رفسنجانی بسراید!


از شاعری شاد و عاشق پیشه و آزاده، به شاعری غمگین و مداح و افسرده تبدیل می شود، آنگونه که دل آدم به حالش می سوزد و آرزو می کند که هر چه زودتر بمیرد، بلکه کمتر خوار شود!!! این با کمال تأسف، حقیقت است!!! و چه حقیقت تلخی.

حالا که بحث مردن پیش آمد! بد نیست خاطره ای را هم که زیاد بی ربط  به این نوشته نیست، در اینجا بیاورم؛

روزی از روزها، دور و بر بیست سال پیش، به جهت عیادت استاد ابوالحسن ورزی، که در آنزمان کسالت مختصری داشت، به منزل ایشان در بهجت آباد رفته بودم. تاجبخش هم بود. برای استاد، تصنیف مرغ سحر را خوانده و با سه تار نواخته بود، برای همین وقتی من وارد شدم، ابوالحسن خان، سرحال بود...
استاد، چون از علاقهء من به هدایت مطلع بود، شروع کرد به تعریف خاطرات و ماجرا های مشترک خود با هدایت که نمی دانم چه شد، که بحث شهریار و شرکت وی در کلاسهای احضار روح!، در ایام جوانی، پیش آمد، استاد گفت:

(( او ( شهریار ) از اول هم آدمی خرافاتی! و متعصب بود. من و بقیه دوستان، هیچوقت نتونستیم با این ویژگی اش کنار بیائیم. ولی رویهمرفته، آدم با حال و با صفائی بود، باهم خیلی صفا کردیم... اهل بخیه بود!... )).
من گفتم:(( مدح او را در مورد آقا! خوندی؟ )).
ورزی گفت: (( اتفاقأ چند شب پیش، ابراهیم ( استاد ابراهیم صهبا ) اینجا بود. صحبت همین شعرش بود. پیرمرد خیلی دلخور بود. می گفت این ممد حسین کی میخواد آدم بشه؟ نمی بینه مردم چقدر از وضعیت ناراحتند؟ باز می شینه این چرت و پرت ها رو سر هم میکنه... )).

من گفتم: (( میخوام در باره اش یک مقاله بنویسم ( با خنده ) به اسم شاعر شیره ای – مداح حرفه ای! )).
استاد در حالیکه سرفه می کرد و همزمان غش غش می خندید، گفت؛(( نه بابا، ولش کن. الان نه، بگذار برای بعد، شنیدم اینروز ها حالش زیاد خوب نیست، گناه داره! بگذار برای بعد...)).
...
یادش را گرامی می داریم،بی یاد مدایح بی صِلهء وی!!!

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین --------- روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
ازحریم کعبه جدش به اشکی شست دست ------مروه پشت سرنهاداماصفا دارد حسین... .



ستون عرش خدا قائم ازقیام محمد------- ببین که سر بکجا می کشد مقام محمد
بجز فرشته عرش آسمان وحی الهی------- پرنده پر نتوان زد به بام محمد
به کارنامه منشور آسمانی قرآ ن-------- که نقش مهر نبوت بود بنام محمد...


علی خامنه ای:

سروده هاى شهريار در دوران جوانى در وصف اميرالمومنين على (ع) و امام حسين (ع) حاكى از اين عشق و ارادت است. ضمن آن كه وى پس از پيروزى انقلاب اسلامى بدون هيچگونه توقعى اشعارى براى انقلاب و بسيجيان سروده است.



شهریار در مدح هاشمی رفسنجانی و خطبهء نماز جمعه اش! :

اي غريو تو ارغنون دلم
سطوت خطبه‌ات ستون دلم
خطبه‌هاي نماز جمعه تو
نقشه حمله با قشون دلم

چه فسوني است در فسانه تو
كه فسانه‌ات از او فسون دلم
با دلي لاله‌گون ترا گوشم
اي لبت لعل لاله گون دلم

چشم از نقش تو نگارين است
مي‌نگارد مگر بخون دلم
عقل من پاره مي‌كند زنجير
كه به سر مي‌زند جنون دلم

من هم از آن فن و فنون دانم
كه جنون زايد از فنون دلم
كلماتت چو تيشه فرهاد
مي‌شكافند بيستون دلم

وز مواعظ كه مي‌كني آنگاه
صبر ميزايد از سكون دلم
انقلاب من از تو اسلامي است
كه حريفي به چند و چون دلم

گوهر شب چراغ رفسنجان
اي چراغ تو رهنمون دلم
كفه‌اي هم‌تراز خامنه‌اي
در ترازوي آزمون دلم

بازوان امام آنكه دگر
بي قرين است در قرون دلم
چشم اميدي و چراغ نويد
هم شكوهي و هم شكون دلم

در ركوع و سجود خامنه‌اي
من هم از دور سرنگون دلم
خاصه وقت قنوت او كز غيب
دست‌ها مي‌شود ستون دلم

او به يك دست و من هزاران دست
با وي افشانم از بطون دلم
عرشيان مي‌كنند صف به نماز
از درون دل و برون دلم

من بروني نيم خدا داند
كاين صلا خيزد از درون دلم
من زبان دلم ولي افسوس
بسكه بي همزبان زبون دلم

پيرم از چرخ واژگون و عليل
بشنو از بخت واژگون دلم
چون كماني خميده ايم ليكن
تيرآهي است در كمون دلم

طوطي عشقم و زبان از بر
جمله ماكان و ما يكون دلم
در ترازوي سنجشم مگذار
اي كم عشق تو فزون دلم

درس من خارج است و حاشيه نيست
كه دگر فارغ از متون دلم
دگرم بخشي از تن و جان نيست
دل به جانان رسيده چون دلم

شهريارم لسان حافظ غيب
شعر هم شاني از شئون دلم

به نقل از پایگاه فرهنگی هنری اداره ارشاد آذربایجان شرقی:

در سال 1357 شهریار با حرکت توفنده انقلاب اسلامی همصدا شد وبا اعتقاد راسخ وقلبی مالامال از عشق به امام خمینی (ره) دهه آخر عمر خود را سپری کرد، در اردیبهشت ماه سال 1363 تجلیل با شکوهی از استاد در تبریز بعمل آمد. استاد شهریار به لحاظ اشتهاردر سرودن اشعار کم نظیر در مدح امیر مومنان و ائمه اطهار علیه السلام به شاعر اهل بیت (ع)شهرت یافت اوپس از یک دوره بیماری در 27 شهریور ماه 1367 دار فانی را وداع ودر مقبرةالشعرا به خاک سپرده شد.

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را----- نجستم زندگانـــی را و گم کـردم جوانی را

آذر ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش

 

انسان محوری فلسفی خیام

انسان محوری فلسفی خيام

فرهاد عرفانی

مزدك



مقصود ز جمله آفرينش، مائيم              در چشم خرد، جوهر بينش، مائيم
اين دايرهء جهان، چو انگشتری است      بی هيچ شكی، نقش نگينش، مائيم



بي هيچ شكی، انسان محوری، نقش نگين جهان بينی حكيم عمر خيام نيشابوری، فيلسوف، رياضيدان و شاعر برجسته و بی همتای مشرق زمين است. اگر سيسرون و ارسطو، پرستش خرد را درخدمت مدنيت قرار دادند، غايت نگاه خود را، نه در خودباوری انسان، كه تنها در همگرائی سياسی و اجتماعی او می ديدند. در حاليكه خيام علاوه بر (( اين ))، عميقا تكيه بر باور و ادراك انسان از موقعيت فيزيكی و (( اين جهانی )) خود دارد.


چون نيست، ز هرچه نيست، جز باد بدست
چون هست، به هر چه هست، نقصان و شكست
انگار كه هست، هرچه در عالم، نيست
پندار كه نيست، هرچه در عالم، هست

 
او در تمامی آثارش، و با تمامي احساسش، سعي بر اين دارد كه خود آگاهی را در انسان تقويت كند. برای انسان دل نمی سوزاند، كه سعی دارد با منطق و استدلال خويش، نوع نگاه او را به هستی، و زندگی، تصحيح نمايد.


ای دوست غم جهان بيهوده مخور      بيهوده غم جهان فرسوده مخور
چون بود، گذشت و، نيست: نابود پديد!      خوش باش و غم بوده ونابوده مخور


درست زمانی كه غرب، تاريكترين مقطع قرون وسطی را در تاريخ خود طی می كند و دستگاه كليسا و تفتيش عقايد، پنجه های خونين ومرگبار خويش را در پيكرهء زندگي انسانی فرو برده است، در آنهنگام كه اخلاق و شخصيت، تفكر و منش و هستی عاقلانه انسان به زشت ترين شكل ممكن زير سوال رفته است، در شرق، خيام با روشنگری انديشمندانهء خويش، رندانه، به نفی وسيله قرار دادن انسان در جهت اشاعه افكار ارتجاعی  می پردازد. او با نفی عقاید رايج عصر خويش، انسان را به درك علت وجودی خود، بازيافتن خود، و سيطرهء منطق و عقل بر زندگی، فرا می خواند.

 او برای انتقال ادراكات خويش، چهار چوب تفكرات فلسفی رايج را تنگ مي بيند. هر چند با زبانی كنائی، و گاهی با شهامتی وصف نشدنی، و با صراحت، انسان را به تفكر در ورای ديوارهای دينی محدود كنندهء (( ديد )) دعوت مي كند. او خيلی پيشتر از سر توماس مور و ديگران در غرب وخيلی پيش از آنكه نوزائی (( و انسان محوری قرون 14 و 15 )) در اروپا ناقوس مرگ دستگاه شيطانی كليسا را بنوازد، به جايگاه و ارزشهای انسانی انسان پي برده، و در جهت اعتلای روح بشری، كلام موجز ومستدل خويش را، به كار می گيرد.


گر روی زمين به جمله آباد كنی      چندان نبود كه خاطری شاد كنی

گر بنده كنی زلطف آزادی را      بهتر كه هزار بنده آزاد كنی

 
:::::::::::::::::::


برتر ز سپهر، خاطرم، روز نخست         لوح و قلم و بهشت و دوزخ، می جست
پس گفت، مرا معلم، از رای درست      لوح و قلم و بهشت و دوزخ، با توست!

 
:::::::::::::::::::


چون مردن تو مردن يكبارگی است             يكبار بمير، اين چه بيچارگی است؟

خوني ونجاستی و مشتی رگ و پوست      انگار نبود، اين چه غمخوارگی است


::::::::::::::::::


تا چند زنم به روی درياها خشت          بيزار شدم ز بت پرستان و كنشت

خيام، كه گفت دوزخی خواهد بود؟      كه رفت به دوزخ؟ و كه آمد ز بهشت؟

 
:::::::::::::::::


شايد نگاهی به تاريخ قرون وسطی و مسائل شرق و غرب در آن دوره، به درك نگاه خيام كمك رساند؛ (( ... اومانيست های اروپائی كه اصطلاح قرون وسطی را به ميان آوردند، آن را دورانی می دانستند كه طی آن ملتهای اروپائی در جهل و تاريكی غوطه ور شده بودند. اين دوران با جهان بينی مندرس افكار مذهبی كهن و نظريات علمی عتيق، از نظر آنها محكوم بود... نشانه ای كه نقش پيشاهنگ شرق را در قرون وسطی تاييد مي كند، همانا برتری فرهنگی شرق در قبال غرب است.

 بی گفتگو، اقوام و ملتهای چينی، ايرانی و...، در آن دوران، در زمينه هاي بسيار، فن آوري و فرهنگ مادی ومخصوصا هنر، و نيز رشته های حقوق وقوانين و آئين های سياسی و فلسفی، جغرافيا و تاريخ نگاری علوم و ادبيات،  پيشرفته تر از غرب بودند...

 جنبش های دهقانی ايران، به خلاف اروپا، در سراسرقرون وسطی كم و بيش، با جنبش های ملی بر ضد اعراب مسلمان و سپس تركان و ... مغولان جوش خورده ( ... ) است. برخی از اين جنبش ها، بخصوص آنها كه به ضد سلطه اعراب است، رنگ مذهبی می يابد و به صورت خروج عليه مذهب رسمی عربی در می آيند؛ جنبشهای (( مقنع )) در سالهای ( 167_160 ه _ق ) بابك خرمی د رسالهای (222 _ 201 ه _ ق ) در آذرآبادگان و خراسان، مازيار در ( 325 ه. ق) در مازندران و عليه اعراب و ... )) (1)

 تاريخ ادبيات نيز بيانگر نكات جالبی است كه نظرتان را به آن جلب مي كنم:

 (( ... خيام در زمانی می زيست و شعر می آفريد كه ... فرمانروائی ها يكي پس از ديگري از هم می پاشيدند. انديشمندان و بزرگان، ناگهان ، قربانی آدم كشاني بی نام ونشان می شدند. اعتقادهاي كهنه جای خود را به باورهای نو مي دادند. عشيره های ددمنش كوچ نشين، از سرزمين هاي ناشناخته به مراكز تمدن هجوم می بردند و فرهنگ كهن ايرانی را به آتش مي كشيدند. اين زمان، يعنی سدهء يازده(11م )، هنگام هجوم تركان سلجوقی به ايران، دوران جنگهای خونين و خودنمائي سلطانهای پر زرق و برق، و زمان قدرت نمائی راز آميز فرقه های آدمكش خطرناكی بود كه دام خود را با ترورهای پنهانی در شبكه پهناور سراسر ايران گسترده بودند )) (2).


يك نظر ساده به نوشتار اخير نشان می دهد كه افكار فلسفی خيام در چه دورانی و با چه پيشينه ای شكل گرفته است. هيچ شاعر و انديشمندی را نمی توان جدا از زمينه های سياسی، اقتصادی، اجتماعی، علمی، فرهنگی وتاريخی تحليل كرد. هم (( اينجاست )) كه رشد تفكرات علمی و فلسفی و هنری خيام شكل می پذيرد و ميسر می گردد. در زمينه های رياضيات و نجوم و ... در كل (( حكمت نظری ))، و از طرفی ادبيات و شعر، اين اعجوبه اعصار گذشته وحال، به بيان نكات دقيق و ظريف و بديع می پردازد. خيام همانند مردمان روشن عصر خود، به نفی افكار پوسيده، مهاجم و استيلاگر می پردازد؛

 
گاوی است در آسمان ونامش پروين      گاوی است دگر، نهفته در زير زمين
چشم خردت باز كن از روی يقين          زير و زبر دو گاو، مشتی خر بين


:::::::::::::::::::


در حاليكه اعراب نوكيسه از يكسو، و سلاجقه وحشی از سوی ديگر، اين بخش از آسيا را در زير مهميز حكومتهای فاسد خود گرفته اند، درست همان زمان كه خود، چهار دست و پا، به زندگی (( اين جهانی )) چسبيده اند، با رياكاری، به مردمان تحت ستم، عرفان ماليخوليائی، عزلت گزيني و گوشه گيری و زهد و تقوا و ... را تزريق می كنند ( هر چند در مورد نسلهای پس از خيام در اين زمينه موفق هستند )، نابغه تيزبين و انساندوست ، خلايق را به زندگی، كاميابی، شادمانی، غم نخوردن و حقيقت بينی، و در عين حال، دل نبستن به وعده و وعيدها، و همچنين جاودانگی موعود چندش آور اشراف و روحانيت دعوت می كند. او ارزش ها را در حقيقت زندگی روزمره، و واقعيات پیرامون بشر، جستجو ميكند.


از انسان به انسان می رسد، و دائما با بصدا در آوردن زنگ فنا، نظر انسان را به درك زندگ جلب مي كند. با اشعارش، به رياكاری دكانداران دين پوزبند می زند وچهره’ سالوسانهِء بشر دوستان ژنده نما ( عرفا ) را نمايان می سازد.


خشت سر خم، ز ملكت جم خوشتر      بوی قدح، از غذای مريم خوشتر!

آه سحری، ز سينهِء خماری                 از ناله بوسعيد و ادهم خوشتر!


::::::::::::::::::
برخيز ومخور غم جهان گذران       بنشين و دمی بشادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفائی بودی      نوبت به تو خود نيامدی از دگران

 
::::::::::::::::::


قومی متفكرند، در مذهب و دين      جمعی متحيرند، در شك و يقين
ناگاه منادئی در آيد ز كمين            كای بيخبران، راه نه آن است و نه اين


::::::::::::::::::


در چشم محققان، چه زيبا و چه زشت      منزلگه عاشقان، چه دوزخ چه بهشت
پوشيدن بيدلان، چه اطلس چه پلاس       زير سر عاشقان، چه بالين و چه خشت


:::::::::::::::::


خيام، مبلغ ارزش هائی همچون صداقت، درستی، محبت و عشق و عهد و پيمان و وفا... در عمل است. او بيزار از رنگ و ريا است. در چهرهِ انسان، قدرت درگير شدن با بالاترين مظاهر قدرت را مي بيند. درهمه چيز شك ميكند، شكاك نيست، شك برای او وسيله است، هدف نيست. او در پی حقيقت است و همهء (( اين )) را با اشعارش به مردم، دركمال صداقت می آموزد؛


گر من ز می مغانه مستم، هستم      ور عاشق و رند و، می، پرستم، هستم

هر طايفه ای به من گمانی دارند        من زان خودم، چنانچه هستم، هستم


::::::::::::::::::::::


صبح است، دمی بر می گلرنگ زنيم      وين شيشه نام و ننگ، بر سنگ زنيم

دست از امل دراز خود، بازكشيم           در زلف نگار و، دامن چنگ، زنيم


::::::::::::::::::::


دوشينه پی شراب ميگرديدم                   افسرده گلی كنار آتش ديدم
گفتم كه چه كرده ای كه می سوزندت      گفتا نفسی در اين چمن خنديدم


::::::::::::::::::


يك نان به دو روز، اگر بود حاصل مرد      وزكوزه شكسته ای، دمی آبی سرد

مخدوم كم از خودی ، چرا بايد بود؟        يا خدمت چون خودی، چرا بايد كرد؟


::::::::::::::::::::


از آمدنم، نبود گردون را، سود                وز رفتن من، جلال وجاهش، نفزود
وز هيچ كسم، نيز، دو گوشم نشنود      كاين آمدن و، رفتنم، از بهرچه بود؟

 
::::::::::::::::::


نظر به اينكه برخورد خيام با دشمنان سعادت بشريت، از مضمونی تاريخی (( كه در هر دوره اي قابل استفاده است )) برخوردار است، هم در زمان حيات، و هم در نهصد سال گذشته، همواره سعی شده است با اتهاماتی نظير لاابالی، ميخواره، پوچگرا (( وجود دو فرد خيام و خيامی، يكی ميخواره و شاعر، يكی فيلسوف!! ))، شخصيت، و از اين رهگذر، افكار بلند او را، از صفحهء ذهن تاريخی مردم بزدايند، حتی عده ای كه خود را طرفدار انديشه های خيام می پنداشته اند، با برداشت غلط و مبهم و ساده انگارانه، آتش معركه را با هيزم سطحی نگری شعله ورتر ساخته اند.


شكي نيست، در دوراني كه همه’ دستگاههاي قدرت، دست در دست هم داده اند، تا مردم را از گردونه زندگي اجتماعي ، و دخالت در سرنوشت خود، خارج سازند، و از آنها بردگان و بره هائي رام و آرام بسازند ، كه خوشبختي خود را د رناكجا آباد  بجويند، دعوت خيام به زندگي (( اين جهانی )) كفر شمرده شود، و با مخدوش كردن افكار او در نظر عامه، از اوموجودی ساخته شود كه در همه چيزش (( حتی در موجود بودن انسانی بنام خيام شاعر و فيلسوف )) شك شود.


خيام كه خيمه های حكمت می دوخت      در كوزهء غم فتاد و ناگاه بسوخت
مقراض اجل، طناب عمرش ببريد              دلال قضا، برايگانش بفروخت

 
:::::::::::::::::::

در اينجا نمی خواهم به اتهاماتی كه به خيام وارد می شود، پاسخ گويم، چرا كه ابلهانه تر ومضحكتر از آن هستند كه سزاوار پاسخی باشند، فقط اشاره ای دارم به شكل كار شاعرانهء خيام كه: (( در خانه اگركس است، يك حرف بس است )).


از نظر نگارندهء اين سطور، به جرات می توان گفت که اكثر قريب به اتفاق اشعار خيام، به واقع، از خود اوست، اندك شناختی نسبت به ادبيات، شعر، فلسفه، زبانشناسی وتاريخ لازم است، تا خواننده دريابد كه هيچكس، جز فردی با ويژگيهای حكيم عمر خيام نيشابوری، قادر به سرودن چنان اشعاری نيست. زين العابدين موتمن در مورد ويژگيهاي رباعي (( كه شكل كار شاعرانه’ خيام بوده است)) چنين مي گويد:

 (( .. نظر به دقت ومراقبت شايانی كه شاعران در ساختن اين قسم شعر، و رعايت اصول فصاحت و بلاغت كلام مبذول داشته اند، امروز، رباعيات، اگر چه به نسبت ساير اقسام شعر مقدار آن كم است، بخش بسيار مهم و ذيقيمتي را در كتاب ادبيات ايران تشكيل می دهد. اين دقت و مراقبت در ساختن رباعی كاملا ضروری و لازم است، چه، شعری كه بنای آن بر دو بيت است، مسلما بايد از هر گونه حشو و زوائد، و تقديم و تاخيرات ناخوش، وتشبيهات و استعارات مبتذل، وكلمات وعبارات غير فصيح، عاری، و از طرفی، مشتمل برمضمونی شيرين، ونكته ای بديع، و ادائی دلكش، و ايجازی غيرمخل، و احيانا پاره ای از صناعات مستحسن شعری، از قبيل تشبيه و تجنيس و ايهام و استعاره و مطابقه و تقابل و امثال آن باشد. اگر اين معانی در بعضی ابيات اقسام ديگر شعر، مثلا در قصيده و يا غزل، رعايت نشود، چندان جای ايراد نيست، ولی شعری كه مجموع آن ازچهار مصراع تجاوز نمی كند، در صورت فقدان اين معانی، چه لطف ومزيتی می تواند داشت؟ ونيز رباعی، بايد طوری ختم شود كه، اثر قاطع وجانداری در ذهن باقی گذارد. رباعيات خوب ومعروف، عموما از اين خصيصه برخوردارند... )). (3)

 يك مقايسهء ساده (( با توجه به نكات مذكور )) بين رباعيات خيام و ديگر شعرا، كه هر كس با هر سطح سوادی، و فقط با داشتن ذوق وحس، می تواندانجام دهد، برهان اين قلم، درمورد گفته های فوق الذكر است:


دوشم گذر افتاد به ويرانهء طوس             ديدم جغدی نشسته برجای خروس

گفتم چه خبر داری از اين ويرانه               گفتا خبر اين است؛ افسوس افسوس
( شهيد بلخی )


هنگام سپيدم دم، خروس سحری            دانی كه چرا همی كند نوحه گری
يعنی كه نمودند در آئينه صبح                 كز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
( خيام نيشابوري )


ای شب نكنی آنهمه پرخاش كه دوش      راز دل من مكن فاش كه دوش
ديدی چه دراز بود دوشينه شبم              هان ای شب وصل آنچنان باش كه دوش
( عنصري )


يك جرعهء می ز ملك كاوس بهست         از تخت قباد و ملكت طوس بهست
هر ناله كه رندی به سحرگاه زند             از طاعت زاهدان سالوس بهست
( خيام نيشابوري )


شاها ادبی كن فلك بدخو را                  گرچشم رسانيد رخ نيكو را
گر گوی خطا كرد به چوگانش زن             ور اسب خطا كرد به من بخش او را
( امير معزی )


خاكی كه به زير پای هر حيوانيست          كف صنمی و چهرهء جانانی است

هر خشت كه بر كنگرهِء ايوانی ست         انگشت وزير يا سر سلطانيست
( خيام نيشابوري )


:::::::::::::::::::::
نكتهِء ديگری كه به نظر می رسد در مورد انسانگرائی فلسفی خيام قابل ذكر باشد، نگرش اخلاقی اوست. شايد اينگونه تصور شود كه خيام از لحاظ اخلاقی پيرو افكار اپيكور (341 _ 270 پيش از ميلاد) فيلسوف مادی يونان بوده است. هر چند اپيكور و خيام، به جهت ارزش نهادن به خرد، دوری جستن از خرافات، و اهميت قائل شدن برای خوشبختی وشاد زيستن، هر دو از يك دريچه به انسان و زندگی و هستی می نگرند، و وجوه اشتراك فراوانی دارند، اما بين اين (( دو ))، در ارزش های اخلاقی ، يك تفاوت ماهوی وجود دارد، و آن اينستكه؛

 اپيكور برای تعديل و آرامشی كه در جستجوی آن است، نه تنها تلاشی راتوصيه نمی كند، كه حتی از درگير شدن پرهيز می كند. او دوری جستن از ناملايمات را توصيه می كند، وخيام، در كنار گرايش به خوشی و دوری از اندوه، تعهد وتلاش، برای به دست آوردن نيك بختی و شادی، و سر ناسازگاری گذاشتن با زمانهء نادرست را، لازم می داند وتاكيد می كند:


زان باده كه عمر را حيات دگر است                 پر كن قدحی گرچه تو را دردسر! است
بر نه به كفم كه كار عالم سمر است               بشتاب كه عمر ای پسر در گذر است

 
:::::::::::::::::::


هشدار! كه روزگار شور انگيز است                  ايمن منشين! كه تيغ دوران تيز است

در كام تو گر زمانه لوزينه نهد                          زنهار! فرو مبر! كه زهر آميز است

 
::::::::::::::::::::
تاخاك مرا به قالب آميخته اند                        بس فتنه كه زين خاك برانگيخته اند
من بهتر از اين نمی توانم بودن                       كز بوته مرا چنين برون ريخته اند


:::::::::::::::::::::


هان كوزه گرا، به پای!، اگر هشياری               تا چند كنی بر گل آدم، خواری
انگشت فريدون وكف كيخسرو                        بر چرخ نهاده ای! ، چه می پنداري؟

1_ تاريخ باستان _جلد چهارم (( قرون وسطي )) _ سيمنوف، كنراد، پطروشفكسی ( ديباچه )
2_ تاريخ ادبيات ايران _ يان ريپكاو .... _ ص 298 _ 299.
3 _ تحول شعر فارسی _ زين العابدين موتمن _ ص 91 _92 _ 97 و .... _
(( پايان ))
1373
نيشابور

 

یاد نامهء  صمد  بهرنگی

یاد نامهء صمد بهرنگی

 

(( پدر ادبیات کودکان ایران ))

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

 این نوشته، تنها یک یادنامه است و قصدم در اینجا، بررسی آثار نویسندهء برجستهء میهنمان، صمد بهرنگی، نیست، که بررسی آثار و نوشته های او را به فرصتی مناسب تر موکول می کنم. شرائطی که دیگر هموطنان خوش فکرم ، قادر باشند در فضائی آزاد، مرا در این نقد واجب و مهم همراه باشند.

 صمد بهرنگی، همانند هر نویسندهء دیگری، محصول شرائط اجتماعی بخصوصی ست که قادر است چنین مرواریدی را در صدف خویش بپروراند. صمد در آغوش خانواده ای زحمتکش، و در اعماق اجتماع بالیده است. دوستانی دارد از جنس شور و خرد و اخلاق و ایمان به انسان، کسانی همچون غلامحسین ساعدی، علیرضا نابدل، بهروز دهقانی  و ...،

 او یک معلم است. محل تدریس او، محروم ترین نقاط کشور است. به آثار نویسندگان و اندیشمندان بزرگ عصر خود دسترسی دارد. او خواننده ای عمیق است که کتاب را نمی خواند، بلکه آنرا هضم می کند! او رسالت خویش را به عنوان یک انسان، در تفسیر جهان نمی داند، او بدنبال تغییر زندگی ست. می خواهد بداند، و در این راه، هیچ محدودیتی را به رسمیت نمی شناسد. و اما دانستن صرف را بی فایده می داند، دانستن را برای روشنگری می خواهد و روشنگری را در خدمت دگرگونی محیط قرار می دهد.

اهل لاف و گزاف نیست. قیافه نمی گیرد. گیس بلند نمی کند! ریش انبوه و یا بُزی نمی گذارد، عینکش را در نوک بینی قرار نمی دهد و با این ریخت و قیافه در کافه ها و پاتوقهای روشنفکران خرده بورژوای عقده ای نمی نشیند و بحثهای صد تا، یک غاز نمی کند. اهل مصاحبه و چاپ عکسهای 30*20  در مجلات و روزنامه ها و رنگین نامه های پوشالی خر رنگ کن نیست! دلیلش هم ساده است؛ او بدنبال منافع شخصی نیست، مساله اش شهرت و پول نیست. دردش، احترام و آداب چندش آور بورژوائی نیست. صمد انسانی هدفمند است. او قرار است... ، یعنی قراری با خودش گذاشته است، می خواهد جامعهء خویش را از نکبت برهاند، پس! بدنبال راه و ابزار لازم در اینجهت است. می اندیشد و می اندیشد و می اندیشد. اما در اندیشه وا نمی ماند! افکار را بکار می گیرد. در آزمون، خطاها را تصحیح می کند. وقتی به قطعیت می رسد، با خلوص و صفا و صداقت  تمام و بدون تکلف، آنچه را یافته است، به ساده ترین شکل، در اختیار مستعدترین افراد قرار می دهد.

او عمیقا درک کرده است که شخصیت های دایناسوری شکل گرفته در یک جامعهء طاعون زده را نمی شود دگرگون کرد، پس یکسره امیدش را از آنها بریده است. مخاطبین او، نهالهائی هستند که قرار است فردا، درختان تنومند و پرباری باشند، در نتیجه، امروز، به هرس و آبیاری و آفت کش نیاز دارند.

 او  می داند که در اولین فرصت، بورژوازی، از در و دیوار، فرهنگ ضایع خود را بر سر کودکان، آوار می کند، پس باید جنبید! از همینجا باید شروع کرد. در نتیجه، دست به قلم می برد. قصه و افسانه و داستان می نویسد. به کالبد  شکافی انسان، اجتماع، طبقات مختلف، نیازها و انگیزه ها و روابط می پردازد. شخصیتها را از غشاء کاذب خود بیرون می کشد و عریان در برابر چشم جستجو گر می گذارد. او اعتقاد به پند و نصیحت ریاکارانه، به سبک و سیاق جماعت روحانی، ندارد. نیازی هم به اینکار ندارد، چرا که با خود می اندیشد؛ چه افشاگری و روشنگری ای بهتر از خود واقعیت؟

 اما به بیان واقعیت بسنده نمی کند، و نباید بکند! او می داند که درک واقعیت، نیمی از حل مشکل است. نیمی دیگر، نسخه های عملی برای دگرگون کردن واقعیت است. تنها از جمع این دو است که دستیابی به حقیقت  ممکن است.

 پس دست بکار می شود. قهرمانانش را در سیر حوادث تنها نمی گذارد. راه را به آنها نشان می دهد ، دشمنان را شناسائی می کند و ابزار لازم برای نابودی  آنها را در اختیارشان می گذارد.

 صمد می داند که جامعه ای که قرار است فرزندانش آن را تغییر دهند،  سراسر، آلوده به خرافات و سم مهلک دین و خرافات مذهبی است، پس هر جا که فرصتی پیدا می کند، نظر کودک مخاطب خود را به دستاوردهای علوم جدید، جلب می کند.

 او می خواهد کودکان بفهمند  که با ابزار کهنه و فرسوده و کاذب نمی توان به جنگ نادرستی ها رفت، باید مسلح به سلاح آگاهی زمینی شد، چون آنچه قرار است تغییر کند، در آسمان و ذهن ما نیست، بلکه در روی زمین و در اطراف ماست!...

 

و اما صمد بهرنگی، تنها یک معلم، نویسنده کودکان، محقق درادبیات عامه، یک انسان دوست عدالت طلبِ آزادیخواه نیست، که علاوه بر همهء اینها، یک  ادیب برجسته است! او توانسته است در زبانی به غیر از زبان مادری خویش، آثاری خلق کند  که هنوز که هنوز است، مانند آنها در ادبیات کودکان ما وجود ندارد.

 او نویسنده ای صاحب سبک و زبان مخصوص به خود است. عمیقا قالبهای داستانی را می شناسد. در تطبیق قالب و موضوع و مضمون و زبان، آگاهانه، کارکرده و به راستی موفق است.

 اگر توجه کنیم که او تنها  بیست و نه سال زیسته است، آنگاه درک خواهیم کرد که چرا این شخصیت، حماسی و شگفت انگیز جلوه می کند. او اسطوره و نمونه ای برای درست زیستن، انسان بودن، تلاش کردن، آموختن و مبارزه در راه اهداف بزرگ انسانی ست. صمد بهرنگی، نمونهء عینی یک انسان والاست!